ارائه در حال بارگذاری است. لطفا صبر نمایید.

ارائه در حال بارگذاری است. لطفا صبر نمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم.

ارائه های مشابه


ارائه در موضوع: "بسم الله الرحمن الرحیم."— رونوشت ارائه:

1 بسم الله الرحمن الرحیم

2 نام درس : قواعد عربي ( 3 ) نام منبع: قواعد عربي (3) مولف:
تعداد واحد : 2 نام منبع: قواعد عربي (3) مولف: سيد علي اكبر حسيني تهيه اسلايد از: علي ابوالحسني

3 ازميان 8 واحد قواعد عربي كه دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسي مي خوانند 4 واحد آن به صرف (شناخت انواع كلمه و دگرگوني هاي آن) اختصاص دارد كه قواعد1 و 2 به آن مي پردازد. و قواعد عربي 3و4 به نحو اختصاص دارد. ازآن ميان قواعد عربي 3 در24 فصل به مرفوعات، منصوبات و مجرورات مي پردازد.

4 علم نحو: علم نحو علمي است كه از حالات اواخر كلمات هنگام تركيب كلمه اي با كلمه ي ديگر بحث مي كند. موضوع علم نحو، كلمه و كلام است. كلمه لفظي است كه وضعا دال بر معني است و لفظ عبارت است ازچيزي كه منطوق انسان است. لفظ مستعمل را كلمه گويند . كلام لفظي است مركب از دو يا چند كلمه كه نسبتي بين آنها برقرار باشد.

5 معرب و مبني: كلمه وقتي كه با كلمه ي ديگر تركيب مي شود از نظر حالت آخر آن بر 2 قسم است : - يك قسم از كلمه آخرش هم از لحاظ حركت و هم ازلحاظ حرف بر يك حالت ثابت مي ماند كه آن را مبني مي گويند. - يك قسم ديگر آخرش يا از لحاظ حركت ويا از لحاظ حرف متغير است كه آن را معرب مي خوانند.

6 اعراب و بناء اعراب به تغيير حرف آخر و يا حركت حرف آخر كلمه به اقتضاي موقعيتي كه از نظر معني در جمله پيدا مي كند گفته مي شود. مثال: 1. جاءَ عليٌ 2. رَايْتُ علياً 3. مَررْتُ بِعَليٍ «علي» در مثالهاي فوق به ترتيب فاعل و مرفوع، مفعول و منصوب و مجرور به حرف جر است، چون«علي» معرب است اعراب مختلف بر آن ظاهر شده است.

7 بناء : عبارت است از حالت ثبات و عدم تغييري است كه حرف آخر كلمه هم از لحاظ حركت و هم از لحاظ حروف داراست. به مثالهاي زير توجه كنيد : جاءَ هذا الرجُلُ اِشَريْتُ هذا الكتابَ 3. مَرَرْتُ بِهذا الرجُلِ « هذا » در مثال اول فاعل و در مثال دوم مفعول و در مثال سوم مجرور به حرف جر است. امّا اعراب فاعل كه رفع واعراب مفعول به كه نصب و اعراب مجرور به حرف جر، جراست در هذا ظاهر نشده است.

8 كلمات معرب و مبني: بعضي از كلمات معرب و بعضي ديگر مبني هستند . از سه قسمت كلمه، حروف تماماً مبني هستند و از افعال به جز دوازده صيغه از فعل مضارع بقيه مبني هستند. اما بيشتر اسمها معربند و اسمهاي مبني به نسبت اسمهاي معرب كم اند. لازم است اسمهاي مبني كه كمتر هستند شناخته شوندتا معلوم گردد اسمهاي معرب كدامند ؟

9 اسمهاي مبني: اهم اسمهاي مبني عبارتند از: ضماير موصولات 3. اسماء اشاره 4.اسماء استفهام 5. اسماء شرط 6. بعضي از ظروف 7. اسماء افعال كنايات 9. اعداد مركب

10 عوامل نصب فعل مضارع: فعل مضارع بعد از حروف ناصبه(اَنْ – لَنْ – كَيْ – اِذَن) منصوب است. اََنْ:« اُريدُ اَنْ تكونَ عاقلاً » اگر « اَنْ » بعد از فعل مفيد علم و يقين بيايد حرف مشبه به فعل مخفف است و فعل مضارع در اين صورت منصوب نيست. مانند: « علمتُ اَنْ ترجِعُ عندي » .

11 2. لَنْ: برسر فعل مضارع عامل نصب و نفي است
2. لَنْ: برسر فعل مضارع عامل نصب و نفي است. يعني هم مضارع را منصوب و هم منفي مي كند. مانند: لَنْ يَجُودَ البخيلُ. هرگز بخيل بخشيده نمي شود. 3. كَيْ و گاهي لِكَيْ گفته مي شود عامل نصب مضارع و براي بيان تعليل است. اِجْتَهِدْ لِكَيْ تَنجَحْ یعنی بكوش تا رستگار شوي .

12 4.اِذَنْ وقتي فعل مضارع را نصب مي دهد كه در ابتداي جمله ي جوابيه قرار گيرد.
مانند: « اِنْ تََاتَني اِذَنْ اُكْرِمَكَ » از جهت عمل براي اِذ َن چند شرط است: به معني اسقبال باشد . در صدر كلام واقع شود . بين آن و فعل مضارع كلمه ي فاصله نشود.

13 نصب فعل مضارع به اَنْ ناصبه ي مقدره :
گاهي فعل مضارع به اَنْ ناصبه ي مقدره منصوب است و آن شش مورد است: 1- بعد از لام تعليل :يعني بعد از لام حرف جركه براي بيان علت است. مانند: «جُد لِتَسُوْدَ» يعني بخشش كن تا سروري يابي كه در اصل جُدْ لِاَنْ تَسُوْدَ بوده است.

14 2- بعد از لام حُجود: آن همان لام تعليل است كه بعد از كان منفي آمده باشد.
مانند: « ما كُنْتُ لِاَنقُضَ العَهْدَ» يعني من عهد خود را نمي شكستم. لام حجود را لام تاكيد نيز گفته اند. كه در اصل ما كنتُ لِاَن اَنْقُضَ العَهْدَ بوده است .

15 مانند : وَ اعبُدْ رَبَّكَ حَتّي ياتِيَكَ اليقينُ
3. بعد از حتي ، در صورتي كه حتي به معني لام تعليل و يا به معني الي حرف جر باشد. مانند : وَ اعبُدْ رَبَّكَ حَتّي ياتِيَكَ اليقينُ يعني پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود كه در اصل حَتّي اَنْ ياتِيَكَ اليقينُ بوده است . 4. بعد از اَو: به معني اِلي حرف جر و يا اِلاّ حرف استثنا. مانند: لَاَسْتَسَهِلَنَّ الصعْبَ اَوْ اُدْرِكَ الُمني . يعني البته كار مشكل را آسان مي گيريم تا به آرزويم برسم .

16 مانند: جُدْ فتَسُوْدَ يعني بخشش كن براي اينكه به سروري برسي
5. بعد از فاءَ سببيّه: شرط منصوب شدن فعل مضارع بعد از فاء آمدن كلام منفي يا طلبي پيش آن است. مانند: جُدْ فتَسُوْدَ يعني بخشش كن براي اينكه به سروري برسي و يا مانند لاتَكْسَلْ فَتَخْسَرْ يعني تنبلي مكن كه زيان نبيني . 6. بعد از واو به معناي مَعَ يا واو معيّة: در اين مورد نيز بايد بعد از كلام منفي يا طلبي واقع شده باشد مانند: لا اَزُوْرُك و تَهْجُرَنِي يعني ترا زيارت نمي كنم با آنكه مرا ترك مي كني

17 تبصره: اَن ناصبه از حروف مصدريه است در تمام موارد ششگانه فوق و همچنين موقعي كه بر سر فعل مضارع داخل شده باشد. فعل مضارع به مصدر تاويل مي شود و فعل مضارع در حكم و معني مصدري است كه به جاي اَن ناصبه و فعل مضارع قرار مي گيرد. مانند: اُريدُ اَنْ اَتَعِّلَمَ كه در معني اُريدُ التَعِّلُمَ و جُدْ فَتَسُودَ به معني جُدْ لِسيادَتِكَ مي باشد .

18 عوامل جزم فعل مضارع : 2 قسم است : حروف جازمه اسماء شرط حروف: لمْ - لمّا -لاء ناهيه، لام امر غايب) ل ِ – (اِنْ . مثال به ترتيب : يذهبُ: لمْ يذهَبْ )نرفت –(لمّا يذهَبْ)نرفته است(،]اگر بر سر فعل ماضي بيايد جازمه نيست و به آن «حينيّه» گويند. لَمّا ذ َهَبَ ، (زماني كه رفت( [

19 لا تذهَبْ )مرو - (لِيَذْهَبْ )بايد برود(
(هرگاه « فا - واو- ثم » بر سر اين لام بيايد، ساكن مي شود . وَ لْيذهَبْ( اِنْ يَذهَبْ اَذهَبْ ) اگر برود مي روم( ) اِن، بر سر فعل شرط و جزاي شرط داخل مي شود . (

20 اسماء شرط: مانند اِنْ بر سر فعل شرط و جزاي شرط داخل مي شوند . آنها 11 كلمه اند . مَنْ ) كي كه( ، ما (هر چيز)، اَيُّ )هرچه(، مَتي)هروقت ( اَينما) هرجا (، مَهما (هر وقت)، اََيانّ)هرجا(،انّي)هرجا) حيثما (هرجا )، كيفما )هرطور(، اِذما (هروقت) . چند مثال: مَنه يَكْسل يَخْسَرْ، مَهما تَطلُبْنِي تجدْنِي، حيثما تجلِسْ اَجْلِسْ

21 اسماء شرط مانند اِنْ شرط بر سر دو جمله داخل مي شوند.
نكته: اسماء شرط مانند اِنْ شرط بر سر دو جمله داخل مي شوند. هرگاه هر دو فعل مضارع باشد، مجزوم مي شوند اگر اولي مضارع دومي ماضي اولي مجزوم و دومي محلا مجزوم است اگر اولي ماضي دومي مضارع باشد، اولي محلا مجزوم و دومي هم جزم و هم رفع صحيح است .مثال به ترتيب : اِذْما تَتَعَّلَمْ تَتَقَدَّمْ )هر وقت دانا شوي سرور يابي( اِنْ تَزُرْني فَقَدْ زرْتُكَ مَتي اِجتهدتَ في عَمِلك تظفَرْيا تَظْفَرُ

22 اعراب در فعل مضارع ): رفع ، نصب ، جزم (
اگر خالي از عوامل نصب و جزم باشد هميشه مرفوع است نشانه رفع در افعال چهار گانه(صيغه هاي 1و4 و7 و13) ضمه -ُ و در افعال پنج گانه نون . یکتبُ ، یَکتبانِ اگر حروف ناصبه بر سر آن بيايد در افعال چهار گانه منصوب و نشانه نصب فتحه -َ ودر افعال پنج گانه حذف نون است اَنْ يكتبَ – اَن يَكُتبا 3. اگر حروف جازمه بر سر آن بيايد در افعال چهار گانه مجزوم و نشانه جزم سكون -ْ و در افعال پنج گانه حذف نون است : لم يكتبْ - لمْ يكتُبا

23 فعل مضارع اگر معتل اللام باشد
فعل مضارع اگر معتل اللام باشد. علامت رفع در صيغه چهارگانه ظاهر نمي شود و تقديري است مانند يَدْعو و يَرْمي و يَخْشي . در حالت نصب اگر به (واو) و (ياء) ختم شده باشد.مانند: يدعوُ و يَرمي حرف آخر آن فتحه مي گيرد. مانند: اَنْ يدعُوَ و اَنْ يَرْمِيَ اما اگر به الف ختم شده باشد علامت نصب ظاهر نمي شود و تقديري است مانند: اَنْ يَخشي .

24 در حالت جزم فعل مضارع معتل اللام در صيغ چهار گانه حرف عله از آخر آن حذف مي شود و حرف قبل از آخر حرف عله ) به همان حركت پيشين خود باقي مي ماند. مانند : لَمْ يَدْعُ و لَمْ يَرْمِ و لَمْ يَخْشَ كه در اصل يدعُو، يَرْمي و يَخْشي بوده است .

25 اعراب در اسم هاي معرب: ) رفع ، نصب ، جر (
-معرب به حركات معرب به حروف اسم هاي معرب به حركات در حالت رفعي ضمه و در حالت نصبي فتحه و در حالت جري كسره مي گيرند. مثال به ترتيب : جاءَ عليٌ رَأيتُ علياً مَرَرْتُ بعليٍ .

26 اسم هاي معرب به حروف: 1- اسماء خمسه : اَب - اَخ - حم )خويشاوند - (ذو -فو ) دهان( اين اسمها در حالت نصبي با «الف» در حالت رفعي با «واو» و در حالت جري با « ياء» مي آيند، اگر به ضمير متكلم «ی » ختم شوند اعرابشان تقديري است . مثال به ترتيب : رايتُ اَخاك جاءَ اَخوك مَرَرْتُ باَخيكَ جاءَ اَبي رأيُت اَبي

27 2- اسم هاي مثني : در حالت رفعي با « الف» و در حالت نصب و جري با «یاء» مي آيد. مانند : جاءَ الرجلانِ - رَأيتُ الرجلينِ - مررتُ بالرجُلَينِ 3- جمع مذكر سالم : در حالت رفعي با « واو» و در حالت نصبي و جري با « یاء» )ما قبل مكسور( مي آيد : مانند: جاءَ المومنونَ - رايتُ المومِنينَ - مررتْ بالمومِنينَ .

28 اسم هاي معرب به بعضي حركات :
1- جمع مونث سالم: درحالت رفعي ضمه و در حالت نصبي و جري كسره مي پذيرد) به عبارتي نصب آن به جر آن است . ( مانند: جائتْ تلميذاتُ رأيتُ تلميذاتٍ - مررتُ بتلميذاتٍ . 2- اسم هاي غير منصرف :از ميان اعراب كسره و تنوين نمي پذيرند (چنانچه مضاف واقع شوند يا « ال» بگيرند. مثل اسم هاي منصرف اعراب مي پذيرند . ( جاءَ ابراهيمُ رايتُ ابراهيمَ مررتُ بابراهيمَ هذا مِنْ اَحْسَنِ الكُتُبِ .

29 التميذانِ يذهبانِ الي المدرسةِ
اعراب : لفظي ، تقديري ، محلي . - لفظي : اسم معرب يا فعل مضارع اگر علائم اعراب ) اعم از اعراب به حركات يا حروف (در لفظ ظاهر شود ، اعراب لفظي گويند . اللهُ يقبلُ التوبهَ مِن التّائبِ . مبتدا – مرفوع فعل و مرفوع مفعول و منصوب مجرور التميذانِ يذهبانِ الي المدرسةِ مرفوع مرفوع مجرور

30 1- اسم معرب، مضاف به ضمير متكلم ) ی(:
- تقديري : 1- اسم معرب، مضاف به ضمير متكلم ) ی(: مانند: جاءَ صديقي رأيتُ صديقي - مررتُ بِصديقي فاعل و تقديرا مرفوع مفعول و تقديرا منصوب تقديرا مجرور 2- اسم هاي مقصور: « جاءَ موسي رايتُ موسي - مررتُ بموسي » كه موسي به ترتيب تقديرا مرفوع )فاعل(، منصوب)مفعول(، مجرور )مجرور به حرف جر( است .

31 در حالت رفعي و جري تقديري است و در حالت نصبی ظاهري است :
3- اسم هاي منقوص : در حالت رفعي و جري تقديري است و در حالت نصبی ظاهري است : جاءَ القاضي - مَرَرْتُ بالقاضي رَايتُ القاضيَ تقديرا مرفوع تقديرا مجرور ظاهرا منصوب 4- فعل مضارع مختوم به«الف» درحالت رفع ونصب تقديري ولي در حالت جزم با حذف حرف عله ظاهري است . يَخْشَي) تقديرا مرفوع ( اَنْ يَخْشَي )تقديرا منصوب) لَمْ يَخْشَ )ظاهرا مجزوم (

32 5- فعل مضارع مختوم به «واو» و « ياء» در حالت رفعي تقديري و در حالت نصبي و جزم ظاهري است .
مانند: يَدْعُو يرمِي ) تقديرا مرفوع( اَنْ يَدْعُوَ اَنْ يَرْمِيَ )ظاهراً منصوب( لَمْ يَدْعُ لَمْ يَرْمِ ) ظاهرا مجزوم (

33 اعراب محلي : تمام اسم هاي مبني ، و جمله هايي كه در محل يك اسم مرفوع يا منصوب يا مجرورنشسته باشند.(يعني جمله هايي كه اعراب مي پذيرند( محلي هستند . مانند: هذا عليٌ ) هذا مبتدا و محلا مرفوع( . اياك نعبدُ ( اِياك مفعول به و محلا منصوب). الله يعلمُ حيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ :(يعلم =خبر براي «الله» ومحلاً مرفوع، يَجْعَل مضاف اِليه براي « حيث» و محلا مجرور (. جاء عليٌ و في يدهِ كتابٌ = مله « في يدهِ كتابٌ» حال ومحلا منصوب.

34 نوع بناء و كيفيت بناء افعال و اسماء و حروف :
كلمه مبني ) اعم از اسم ، فعل و حرف : ( مبني بر فتح : كتَبَ ، هُوَ مبني بر ضم : حيثُ ، مُنْدُ مبني بر كسر : لِ ، اَمْسِ مبني بر سكون : اُكْتُبْ ، مَنْ

35 - فعل مضارع صيغه هاي 6 و 12 مبني بر سكون هستند
مانند: يَكْتُبْنَ ، تَكْتُبنَ . -فعل مضارع موكد به نون تاكيد تقليه يا خفيفه در صيغه هاي چهارگانه مبني برفتح و درپنجگانه مبني به حذف «نون » . يَكْتُبَنَّ ، يَكْتُبَنْ ، يَكْتُبَانِّ .

36 - فعل امر در صيغه اول مبني بر سكون (اُكْتُبْ(و در صيغه هاي مثني و جمع مبني بر حذف نون )اُكْتُبا، اُكْتُبُوا( و در معتل اللام مبني بر حذف حرف علّه است. مانند: اِرْمِ ، اُدْعُوا ، اِرْضَوا ( از: رضی )

37 فعل ماضي مبني بر فتح است. (اعم از مفرد، مثني، جمع) مانند: كَتَبَ
اگر به الف ختم شده باشد مبني بر فتح تقديري است . مانند : رَمَي ، دَعَا - اگر ضمير به آن متصل شود مبني بر فتح تقديري است . مانند: كتبُوا ، كتبْتَ ، كتبْتُ ، كَتَبْتُما

38 اسم هايي كه در اصل معربند ولي عارضا مبني مي شوند .
1. منادا مفرد علَم و نكره مقصوده :(مبني برضم)( مبحث منادا) مانند: يا عليُ ، يا تلميذُ اِسْمَعْ 2. اسم لا نفي جنس:(اگر نكره غير مضاف باشد، مبني بر فتح است) لا حولَ و لا قُوَّةَ اِلا باللهِ

39 لِلّه اْلامُر مِنْ قبلُ و مِنْ بَعدُ.
3- جهات سته و هم چنين ظرف زمان، )قبل و بعد( از ظروف لازم الاضافه هستند اگر قطع از اضافه بشوند ومضاف اليه آنها ذكر نشود در صورتي كه مضاف اليه منويه باشد. يعني در نيت متكلم باشد ولي ذكر نشود آن وقت مبني بر ضم مي شوند. مانند: لِلّه اْلامُر مِنْ قبلُ و مِنْ بَعدُ. فرمان به دست خداست از پيش و از پس .

40 حروف كلاً مبني هستند : مبني بر فتح ) لَ– اِنَّ(مبني بر كسر ) لِ - بِ ( مبني بر سكون(مِنْ ، عَنْ(مبني بر ضم )مندُ، مذُ( . - اسم ها عموما معربند برخي ها كه مبني هستند(مثل ضماير موصولات، اشاره، اسماء استفهام و شرط و ...) يا مبني بر فتحند (هُوَ، ذلِكَ)، يا مبني بر ضمند (حيثُ)، يا مبني بر كسرند (اَمْسِ ، كِ ) يا مبني بر سكونند (مَنْ (.

41 منصرف و غير منصرف اسم معرب بر دو قسم است: منصرف و غير منصرف . - اسم معرب اگر مقصور منقوص نباشد همه حركات اعراب یا تنوين مي تواند در آخر آن ظاهر شود. مانند: جاءَ عَلَيٌ رأيْت عَليّاً - مَرَرْتُ بِعَلّيٍ .

42 غير منصرف: اسم معربي است كه از حركات اعراب كسره در آن ظاهر نمي شود و به جاي كسره فتحه مي پذيرد و تنوين مطلقا نمي پذيرد. مانند : جاءَ ابراهيمُ رأيتُ ابراهيمَ مَرَرْتُ باِبراهيمَ .

43 اسباب منع صرف اگر در اسم دو سبب از اسباب منع الصرف و يا يك سببي كه قائم مقام دو سبب است جمع شود غير منصرف مي گردد و اسباب منع الصرف نه سبب به شرح زيرند : 1. علميت : مانند: ابراهيم . 2. عُجمه : يعني غير عربي بودن مانند: ابراهيم و يوسف . تأنيت : يعني مونث بودن اعم از لفظي و يا معنوي مانند: حمزه و زينب .

44 4. وزن فعل: يعني اسم هم وزن فعل آمده باشد
مانند: اَحمد و يَزيد . 5. وصف: يعني صفت بودن ولي نه هر صفتي بلكه صفتي كه بر وزن اَفعَل و فَعْلاِن باشند. مانند : اَعطش و عطشان 6. تركيب: يعني اسم از دو و يا چند كلمه مركب شده باشد. مانند : بَعلبَكَ و بَيْت لَحْم .

45 7. عدل : يعني اسم از حالت اوليه خود عدول كرده باشد
7. عدل : يعني اسم از حالت اوليه خود عدول كرده باشد. مانند : عُمَر( كه در اصل عامر بوده است .) 8. الف و نون زائده : اسمي كه به الف و نون زائده ختم شده باشد. مانند : عِمران - عُثمان . 9. جمع :جمعهاي مكسري كه پنج ويا شش حرفي باشند و حرف سوم آنها الف زائده باشد. مانند :مساجِدْ - مَصابيح .

46 اسم علم در شش مورد غير منصرف است :
وقتي كه اسم علم محتوم به الف و نون زائده باشد: مانند: عُثمان - رضْوان بايد توجه داشت وقتي الف و نون زائده است كه بعد ازحذف آن سه حرف اصلي كلمه باقي بماند. مانند: مثال هاي فوق نه مانند برهان كه نون آن اصلي است .

47 وقتي كه اسم علم هم وزن فعل باشد:
مانند: يزيد كه بر وزن فعل مضارع از زاد - يزيدُ مي باشد و مانند:احمد كه بروزن فعل مضارع متكلم وحده ازحَمِدَ- يَحْمَدُ است .

48 3. وقتي كه اسم علم مركب از دو يا چند كلمه باشد.
3. وقتي كه اسم علم مركب از دو يا چند كلمه باشد. مانند: بعلَبك و بيتَ لَحم كه هر يك از دو كلمه تركيب شده اند، به شرطي كه مركب اضافي نباشد،مانند«عبدالله» به صورت مضاف و مضاف اليه نباشد بلكه تركيب مَزْجيِ باشد . تذكـر : اعداد مركبه يعني عدد يازده الي نوزده . احَدَ عشرَ الي تِسعةَ عشرَ با آن كه مركب اند مبني هستند و نيزاسم هايي مانند سيبوَيْه كه جزءدوم)ويه(مي باشد مبني است .

49 4. وقتي كه اسم علم مونث باشد.
اعم از لفظي مانند حمزه يا معنوي، مانند مريم. اسم علم مونث سه حرفي ساكن الوسط مي تواند به صورت منصرف هم به كار رود. مانند: هِند كه مي توان گفت حضرتْ هندُ و يا هِندٌ .

50 5. وقتي كه اسم علم اعجمي باشد. مانند: يوسف - ابراهيم .
مانند: يوسف - ابراهيم . 6. وقتي كه اسم علم معدول باشد يعني داراي عدل باشد . مانند: عُمَر كه در اصل عامر بوده است مقصود از عدل داشتن اين است كه از صيغه اصلي خود تحول پيدا كرده باشد هر چند اين تحول و تغيير تقديري باشد .

51 وصف يا صفت در دو مورد زير موجب منع صرف است .
وقتي كه بر وزن فَعلان مذكر و فَعْلي مونث آن آمده باشد . مانند: سَكران - سَكري . 2. وقتي كه صفت بر وزن اَفعل آمده باشد ومونث آن بروزن فُعلي و يا فَعلاء مانند : اكبر و كبري - اَسوَد و سَوداء .

52 جمع مكسر با دو شرط غير منصرف است : وقتي كه بر وزن مفاعل باشد.
مانند : مساجد و اَكارِمْ وقتي كه بر وزن مفاعيل باشد. مانند : مصابيح و قَنادِيل تذكر : جمع مكسر در اوزان فوق، اگر به تاء زايد ختم شده باشد منصرفند. مانند: اَساتذه ، تلامذه .

53 - اسم مونث اگر علامت تانيت آن الف مقصوره
مانند حُبلي و كُبري و يا الف ممدوده باشد، مانند حَمراء و صحراء اعم از اينكه مفرد باشد، مانند مثال هاي فوق و يا جمع باشد، مانند مرضي و اَصْدِقاء مطلقا غير منصرف يعني يك سبب براي غير منصرف بودن كافي است . تبصره: اسم هایی مثل «اشیاء و علماء» برخلاف قیاس غیرمنصرفند.

54 اسم غير منصرف اگر اضافه شود و يا مُحّلي به ال بشود كسره مي پذيرد.
مانند: مَرَرْتُ بِالفَضلِ العُلماء. كه افضل اسم تفصيل و غير منصرف است و هم چنين است علماء كه به الف ممدوده ختم شده است. اولي چون مضاف است و دومي چون مُحّلي به ال است هر دو كسره گرفته اند .

55 نشانه های رفع و نصب و جر جزم
- اسم معرب در موارد زیر مرفوع است : هرگاه تنوین رفع داشته باشد. مانند: عَلِیٌ عادِلٌ 2. هرگاه به ضمه ختم شده باشد. مانند :اللّهُ علیم بذاتِ الصُدورِ 3. اسم مثنی هرگاه با الف آمده باشد. مانند :جاء الرَجُلانِ 4. جمع مذکر هرگاه با واو باشد. مانند :جاء المُعَّلِمُونَ 5. اسماء خمسه هرگاه به واو ختم شده باشد. مانند :جاءَ اَخوکَ

56 اسم معرب در موارد زیر منصوب است :
1- هرگاه تنوین نصب داشته باشد. مانند : انّ عَلیّاً عادِلٌ 2- هرگاه به فتحه ختم شده باشد . مانند : انّ اللّهَ فعّال لِما یشاءُ 3- اسم مثنی با یاء آمده باشد. مانند : رایتُ الرجُلینِ

57 4. جمع مذکر سالم هرگاه با یاء آمده باشد.
مانند : رایتُ المُعّلِمینَ 5. اسماء خمسه هرگاه با الف آمده باشد. مانند : رایتُ اَخاکَ 6. جمع مونث سالم با تنوین جر و یا با کسره آمده باشد. مانند : رایتُ مُسلماتٍ و یا رایت المُسلماتِ .

58 - اسم معرب در موارد زیر مجرور است :
هرگاه تنوین جر داشته باشد. مانند : مَرَرتُ بِرَجُلٍ کَریمٍ . 2. هرگاه به کسره ختم شده باشد. مانند : مَرَرتُ بالرَجُلِ الکَرِیمِ . 3. مثنی هر گاه با یاء آمده باشد. مانند : مَرَرتُ بالرَجُلَینِ .

59 4. جمع مذکر سالم هر گاه با یاء آمده باشد.
مانند : مَرَرتُ بالمُعلِمینَ. 5. اسماء خمسه هرگاه با یاء آمده باشد. مانند : مَرَرتُ باَخیکَ . 6. اسم غیر منصرف با آمدن عامل جر فتحه داشته باشد. مانند: مَرَرتُ بابراهیمَ ملاحظه می شود که حالت نصب و جر در بعضی از اسمها مشترک است .

60 الف) اسم در حالت نصبی و جری : 1.مثنی و جمع مذکر سالم با «ین»:
خلاصه : الف) اسم در حالت نصبی و جری : 1.مثنی و جمع مذکر سالم با «ین»: مانند: رایتُ الرجلَینِ - مَرَرتُ بالمُعلِمینَ 2. اسم غیر منصرف به فتحه : مانند: رایتُ ابراهیمَ - مَرَرتُ بابراهیمَ 3. جمع مونث سالم با کسره : مانند: رایتُ مسلماتٍ ، مَرَرتُ بالمسلماتِ تذکر: مثنی در حالت رفعی با « الف » و جمع مذکر سالم با«واو»: می آید . مانند: جاءَ المومنانِ یا المومنونَ

61 ب) فعل مضارع بدون عوامل نصب و جر همیشه مرفوع است و علامت رفع درصیغه چهار گانه ضمه و در صیغه پنچگانه « ن » ( دو صیغه 6 و 12 مبنی است ) . مانند: یکتبُ - یکتبان.... علامت نصب فعل درصیغه چهارگانه فتحه و در پنجگانه حذف نون است . مانند: اَن یکتبَ - اَن یَکتُبا ....

62 علا مت جزم در فعل مضارع اگر متعل اللام نباشد در صیغه چهارگانه سکون حرف آخر و در بقیه موارد بجز جمع های مونث حذف نون است . مانند: لَم یًذهَب – لَم یَذهَبا – لَم یذهبُوا ... الخ . علامت جزم در فعل مضارع متعل اللام در صیغه چهار گانه حذف حرف عله است. مانند : لَم یَدعُ و لَم یَرمِ که در اصل یدعُوُ و یَرمِیُ بوده است .

63 جمله و کلام کلام اعم از جمله است یعنی هر کلامی جمله است ولی هر جمله ای کلام نیست. مانند: اِن تََجتَهِد- تَنجَح : یک کلام است و دو جمله؛ یعنی اِن تَجتَهِد، یک جمله است ولی کلام نیست یا « تَنجَج » یک جمله است ولی کلام نیست اما مجموع آن دو کلام است. یا « ذَهَبَ علیٌ » یک جمله است و کلام هم است.پس؛ کلام باید افاده تامه بکند و سکوت شنونده بعد آن صحیح باشد اما جمله ضرورتا چنین نیست .

64 اقسام جمله : جمله اسمیه جمله فعلیه جمله اسمیه : جمله ای است که مسندالیه جمله اسم باشد یا یکی از نواسخ (مانند حروف مشبه بالفعل یا افعال ناقصه) بر سر جمله بیاید جمله اسمیه است : مانند : علی عادلٌ علی ذَهَبَ اِلی المدرسهِ مَن اَنتَ ؟ اِنّ علیاً عالمٌ کان علیٌ عالماً .

65 جمله فعلیه : جمله ای که با فعل شروع شده باشد جمله فعلیه است مانند جاءَ عَلّی و ذَهَبَ فرید. ملاک در فعلیه بودن جمله مفهوم و معنی جمله است نه ظاهر آن زیرا گاهی ممکن است جمله با اسم شروع شود ولی آن اسم مسندالیه جمله نباشد. مانند: ایّاکَ نعبُدُ - ایّاکَ نَستَعینُ - مَن رأیتَ که این هر سه جمله فعلیه هستند نه اسمیه زیرا «ایّاکَ» در دو مورد و«مَن» در مثال سوم مفعول به مقدمند نه مبتدا و یا مسندالیه .

66 جمله های خبریه و جمله های انشائیه
جمله اگر به مقتضای ماده آن و صرف نظر از گوینده آن و یا علم و اطلاع احتمال صدق و کذب داشته باشد، آن جمله، جمله خبریه است . مانند: اَللُه قادِر و جاء عَلّیِ عندی .

67 جمله اگر مفهومش قبل از سخن گوینده وجود خارجی نداشته باشد و گوینده مفهوم آن را از خود ایجاد کرده باشد ، آن جمله ، جمله انشائیه است. مانند: قُم یا فریدُ و لَیَت لی مالاً فَاُنفِقَ . لَـعّل اللَه یُحدِثُ بَعد ذلِکَ اَمراً. جمله هایی که از امر، استفهام ، تَمنی و تَرجّی تشکیل شده اند جمله انشائیّه هستند.

68 بِعتُ - اِشتَرَیتُ - زَوَّجتُ .
ممکن است جمله ای به ظاهر خبری باشد ولی به قصد انشاء گفته شود مانند جمله هایی که هنگام عقد ایراد می شود. مانند: بِعتُ - اِشتَرَیتُ - زَوَّجتُ . جمله ندائیه نیز جمله انشائیه محسوب می شود. یا نارُکونی برداً و سلاماً . ای آتش سرد و سلامت باش

69 جمله موجیه : ذلک الکتابُ مفیدٌ جمله سالبه : لاریبَ فیهِ گاهی ممکن است که جمله به صورت موجبه باشد ولی در معنی سالبه. مانند: األِه مَعَ الله ؟ یعنی خدایی با خداوند همراه نیست وَ هل هذا الابَشَر این بشر نیست . در این مورد آن را استفهام انکاری می خوانند .

70 مواردی که اسم مرفوع است به قرار زیر است :
مرفوعات اعراب اسم 3 نوع است : - رفع نصب جر مواردی که اسم مرفوع است به قرار زیر است : 1 – فاعل – نایب فاعل 3 – مبتدا – خبر 5 – اسم افعال ناقصه – خبر حروف مشبه به فعل 7- اسم حروف شبیه به لیس 8 – خبر لای نفی جنس 9– اسم افعال مقاربه یا افعال قرب و رجا .

71 فاعل بر 2 قسم است اسم ظاهر : 1- اسم مرفوعی که بعد از فعل تام معلوم بیاید و فعل به آن اسناد داده شده باشد. مانند: ذَهَبَ فریدٌ 2- ضمیر الف- ضمیر بارز ب- ضمیر مستتر - واجب الاستتار - جایز الاستتار

72 ضمیر بارز که به دنبال فعل می آیند و همیشه فاعل و محلا مرفوع هستند عبارتند از:
« ا - و - ن - تَ - تُما - تُم - تِ- تُنَّ - یِ - نا » مانند: ذهبا - ذهبوا - ذهبنَ - ذهبتَ - ذهبتُما - ذهبَتُم - ذهبتِ - ذَهبتُنّ ذهبتُ - ذهبنا - تذهبینَ .

73 ضمیر مستتر ( واجب الاستتار) « اَنتَ ، اَنا – نحنُ »
درمضارع مفرد مذکر مخاطب(7) وامرحاضرمفرد مذکر مخاطب : ضمیر «اَنت» مستتر است مانند :تذهَبُ ، اِذهَب 2 . فعل مضارع متکلم الواحده مانند: اَذهبُ ، ضمیر مستتر «اَنا» 3 . فعل مضارع متکلم مع الغیر مانند: نذهَبُ : ضمیر مستتر «نحنُ»

74 - ضمیر مستتر (جایز الاستتار) : هم می تواند اسم ظاهر فاعل باشد و هم ضمیر مستتر (هُوَ – هِی)
1 . فعل ماضی و مضارع، مفرد مذکرغایب مانند: علی ذَهَبَ - علی یذهَبُ که ضمیر مستتر«هُوَ» فاعل آن ها می باشد . 2 . فعل ماضی و مضارع ، مفرد مونث غایب مانند: مریم ذَهَبت - مریم تَذهَبُ که ضمیر مستتر « هی » فاعل آن ها می باشد .

75 مطابقت فعل با فاعل : 1 . فاعل اگر اسم ظاهر باشد، مفرد، مثنی یا جمع باشد فعل مفرد می آید. مانند: جاءَ المعلمُ یا المعلمانِ یا المعلمونَ 2 . اگر فاعل اسم ظاهر مفرد و مونث حقیقی باشد و بین فعل و فاعل فاصله نیفتد فعل مونث می آید. مانند: تَعَلَّمَت مریمُ دَرسَها،طارَت الحمامهُ (کبوتر) اگر فاصله بیفتد مذکر یا مونث آوردن فعل صحیح است . سافرَ یا سافرت الیومَ مریمُ .

76 3 .فاعل اگرمونث مجازی باشد مذکر یا مونث آوردن فعل صحیح است .
مانند: طَلَعَ یا طَلَعَت الشمسُ 4 – اگر بین فعل و فاعل مونث حقیقی با حرف اِلا فاصله بیفتد بهتر است فعل مذکر آورده شود . مانند: ما ذَهَبَ اِلا مریمُ اِلی المدرسهِ . 5 – فاعل اگر جمع مکسر یا اسم جمع باشد. مانند: (النساء) فعل را می توان به صورت مذکر یا مونث آورد. مانند: قال یا قالَت العلماءُ .

77 فعل + فاعل + مفعول (اگر فعل متعددی باشد)
ترتیب اجزای جمله : فعل + فاعل + مفعول (اگر فعل متعددی باشد) گاهی واجب است یکی بر دیگری مقدم شود .

78 موارد وجوب تقدم فاعل بر مفعول
وقتی که اعراب فاعل و مفعول ظاهری نباشد اعم از اینکه اعراب تقدیری و یا محلی داشته باشند. مانند: نَصَر موسی عیسی و ضرب هذا ( ضمیر مستتر هُوَ فاعل و هذا مفعول ) 2 . وقتی که مفعول بعد از اِلا واقع شده باشد. مانند: ما نَصرَ عَلی اِلاّ فریداً 3 . وقتی که فاعل ضمیر متصل فاعلی باشد. مانند: نَصَرتُ علیاً .

79 موارد وجوب تقدم مفعول بر فاعل
مواردی که واجب است مفعول بر فاعل مقدم شود عبارتند از: 1 . وقتی که مفعول ضمیر متصل و فاعل اسم ظاهر باشد. مانند : نَصَرَکَ عَلّیِ . 2 . وقتی که به فاعل ضمیری متصل شده باشد که مرجع آن ضمیر همان مفعول به باشد. مانند : نَصَرَ علیّاً اَبوُهُ .

80 3 . وقتی که فاعل بعد از اِلاّ قرار بگیرد.
مانند: ما نَصَرَ علیاً فریدٌ به طور کلی وقتی که فاعل محصور باشد مفعول بر آن مقدم می شود. مانند : اِنَّما ، یُرشِدُ الناسَ العُلماءُ . در بقیه موارد تقدم و یا تاخر فاعل بر مفعول واجب نیست اگر لازم باشد هر یک می تواند بر دیگری مقدم شود ولی هرگز فاعل نمی تواند بر خود فعل مقدم شود. مانند: لَقَد جاءَ آلَ فِرعَونَ النُذُرُ. (یعنی آل فرعون را انذار آمد.)

81 تبصره : گاهی فاعل جمله مؤولّ است یعنی ظاهراً جمله فاعل است ولی آن جمله به مصدر تأویل می شود و فاعل حقیقی مصدری است که از آن جمله تأویل شده است. مانند : بَلَغَنِی اَنَّکَ نَجَجتَ فی الاِمتحانِ. که جمله اَنّکَ نحجتَ فی الامتحان به مصدر تأویل می شود و نجاحُکَ فی الامتحان فاعل فعل بَلغ است .

82 نایب فاعل نایب فاعل، اسم مرفوعی است بعد از فعل مجهولی که به آن اسناد شده است. نایب فاعل در اصل مفعولی است که بعد از حذف فاعل و آمدن فعل به صورت مجهول جانشین فاعل شده و فعل به جای آن که به فاعل نسبت داده شود به مفعول نسبت داده شده است . مانند: نُصِرَ مُحمّد که در اصل نَصَرَ عَلّیِ مُحمّداً بوده است .

83 مهم ترین علل حذف فاعل امکان تعیین آن وجود نداشته باشد به این معنی که گوینده فاعل را نشناسد. مانند: قُتِلَ فَرِید که گوینده نمی داند قاتل فرید کیست؟ 2 . ممکن است گوینده فاعل را بشناسد ولی مایل نیست فاعل را افشا کند . مانند : سُرِقَ البیتُ .

84 3 . ممکن است فاعل به علت شهرت فروان نیازی به ذکرش نباشد.
مانند: خُلِقَ الانسانُ ضَعیفاً که خالق معلوم است و نیازی به ذکر آن نیست . 4. ذکر فاعل و یا حذف آن در بیان مقصود گوینده اثری نداشته باشد. مانند: اذا قُرِی القُرآنُ فَاستَمِعُوا لهُ که مقصود گوینده این است هر وقت کسی قرآن بخواند به او گوش فرا دهید و فرق نمی کند که قاری چه کسی باشد .

85 تذکــر(1) : نایب فاعل مانند خود فاعل گاه اسم ظاهر وگاهی ضمیر بارز یا مستتر است ومطابقت آن با فعل از لحاظ مذکر و مونث بودن همانند مطابقت فعل با فاعل است. مانند: نُصِرتُ ، مریمُ نُصِرَت .

86 تذکــر(2) : چنان چه فعلی بیش از یک مفعول داشته باشد. مفعول اول مرفوع و نایب فاعل قرار می گیرد و مفعول های دیگر به حال خود باقی می مانند . مانند: فَمَن یُوتَ الحکمهَ فقداُ وتِیَ خیراً کثیراً. که نایب فاعل درهردو فعل ضمیرمستتر«هُوَ» است والحکمهَ و خیراً» مفعول به دوم هستند .

87 تذکــر(3) : اگر فاعل متعدی نباشد و مفعول به نداشته باشد ظرف ویا جار و مجرور و یا مفعول مطلق نایب فاعل قرار می گیرد. مانند: یومَ یُنفَخُ فیِ الصورِ (روزی که در شیپور دمیده شود) فی الصُورِ جارو مجرور و نایب فاعل است وصِیمَ یومٌ کامِلٌ. که صیم فعل مجهول از صامَ - یَصَومُ - صوماً و یوم ظرف زمان و نایب فاعل است و فُهِمَ فَهمٌ شَدیدٌ که فَهم دراصل مفعول مطلق بوده است .

88 مبتدا و خبر مبتدا : اسم معرفه مرفوعی است که دراول جمله می آید و مسندالیه جمله است. مانند: علی عالمٌ - الهواءُ باردٌ . اصل در مبتدا این است که معرفه باشد. ولی در چند چیزنکره آوردن مبتدا را جایز دانسته اند . وقتی که نکره موصوفه باشد: مانند: لعبدٌ مومنٌ خیرٌ مِنَ المشرک .

89 2 . وقتی که خبر مبتدا ظرف و یا جار و مجرور و بر مبتدا مقدم باشد
مانند:فی الدّارِ رَجل و عِندی کِتاب که رَجل و کتاب مبتدای موخرو نکره هستند . 3. مبتدای نکره بعد از حرف نفی و یا استفهام آمده باشد. مانند: أ رَجُل فی الدارِ اَم اِمرَءَة - ما احد فی البیتِ . 4 . وقتی که مقصود از اسم نکره عموم افراد آن باشد مانند: اِنسان خَیر مِن بهیمهٍ .

90 مبتدای مؤول مبتدا گاهی اسم صریح است مانند مثال های فوق ولی گاهی اسم صریح نیست بلکه جمله ای که مؤول به اسم صریح است مانند: اَن تَصومُوا خَیر لکم که جمله اَن تَصُمومُوا، به مصدر مؤول است و آن مصدر مبتدا است تأویل این جمله چنین است . صِیامُکم خَیر لَکُم که صیام مبتداست .

91 خبر مبتدا : مسندی است که به مبتدا اسناد داده می شود. مانند: «عادل» و «بارد » در مثال های زیر: علیٌ عادلٌ - الهواء باردٌ انواع خبر: - مفرد جمله شبه جمله 1 . اسم مفردی که خبر مبتداست یا جامداست یا مشتق. مانند: هذا رجلٌ کریمٌ - علی وفریدٌ عالِمان - فاطمه عالمهٌ و ...

92 2 . خبر جمله : الف) جمله فعلیه ب ) جمله اسمیه : تــذکر: جمله ای که خبر مبتدا است باید متضمن ضمیری باشد که آن را به مبتدا ربط دهد. مانند: ضمیر «ه» در«قلبهُ» وضمیرمستترهُوَ درفعل« یذهَبَ »

93 3 . خبر شبه جمله: جارومجرور
مانند: الرجُلُ فی الدار ظرف : الکتابُ عندی تذکــر : خبردرمثال های فوق در حقیقت وصف یا فعلی است که ظرف یا جارو ومجرور متعلق به آنهاست . مانند: الکتابُ عندی یا الرجُل فی الدار در اصل چنین بودند . الکتابُ موجودٌ (وجِدَ) عندی – الرجُلُ موجودٌ (وُجِدَ) فی الدار

94 در حقیقت خبر مبتدا بر (6) قسم است
خبر مفرد جامد اَلسکوتُ سَلامَة خبر مفرد مشتق عَلّیِ عالمِ خبر جمله اسمیه علی قلبُهُ طاهِرٌ خبر جمله فعلیه علی یذهَبُ الی المَدرَسَةِ خبر ظرف الکتابُ عندی خبر جارو مجرور الرجُلَ فی الدارِ

95 مبتدا و ساد مَسدِ خبر اگر صفتی مانند اسم فاعل،اسم مفعول و صفت مشبه بعد از حرف نفی و یا استفهام قرار بگیرد و بعد از آن اسم ظاهر و یا ضمیر بارز منفصل مرفوعی بیاید که این اسم و یا ضمیر فاعل و یا نایب فاعل آن صفت باشد. مانند: ما ذاهِب عِلّی و هل عارفُ اَنتما بِحالی.

96 در این صورت آن صفت را مبتدا و مستغنی از خبر می دانند و آن اسم مرفوع بعد ازآنها را فاعل و یا نایب فاعل و ساد مَسد خبر می گویند در دو مثال فوق«ذاهِبٌ وعارف» مبتدا و بی نیاز از خبر و «علی و انتما» فاعل «ذاهِب و عارف» و جانشین خبر و یا به اصطلاح علمای نحو ساد مسدِ خبر .

97 تقدم و تاخر مبتدا و خبر اصل در جمله اسمیه این است که اول مبتدا و بعد خبر بیاید، اما گاهی جایز است این اصل رعایت نشود . موارد که وجوب مبتدا بر خبر مقدم است : 1. وقتی مبتدا از اسماء لازم الصدر باشد مثل اسماء استفهام یا شرط . مانند: مَن فی الدارِ؟ مَن یَکسِل یَخسَر .

98 2 . وقتی که مبتدا و خبر هر دو معرفه یا نکره باشند و قرینه ای دال بر این که مبتدا کدام است وجود نداشته باشد. مانند: اَخوک صدیقی 3 . وقتی که خبر محصور به الا یا انما باشد . مانند: اِنمّا اِلهُکُم اِلهٌ واحدٌ - ما اَنَا اِلا بَشرٌ متُکُم 4 . هرگاه خبر جمله فعلیه باشد . مانند: سیرةُ المرءِ تُنبِیُ عَن سریرتِه .

99 مواردی که خبر وجوباً بر مبتدا مقدم است .
1. وقتی که خبر ظرف یا جارومجرور و مبتدا نکره باشد . مانند: عندی کتابٌ فی الدار رجلٌ 2. وقتی که مبتدا با اِلاّ و إنما محصور شود . مانند: ما عادل اِلا اللهُ إنما عادل اللهُ 3 . وقتی که خبر اسم استفهام باشد. مانند: مَن اَنتَ ؟ 4 . وقتی که مبتدا مشتمل بر ضمیری باشد که مرجع ضمیر خبر است. مانند: فی الدار صاحبُها .

100 حذف مبتدا یا خبر : هر گاه قرینه دال بر حذف یکی از ارکان جمله وجود داشته باشد آن رکن می تواند حذف شود . مانند: من اَنت؟ علیٌ. که علی خبر است برای مبتدا محذوف . بعد از « لولا » حذف خبر واجب است . لولا العِلمُ لَهَلَکَ الناسُ. ( که دراصل لولا العِلمُ موجودٌ ... بوده است) خبرلای نفی جنس اگر «موجودٌ» باشد حذف آن واجب است. مانند: لا اِلهَ اِلا الله .

101 نواسخ نواسخ افعال و یا حروفی هستند که بر سر جمله مبتدا و خبر داخل می شوند واعراب یکی ازآن دو ویا هردو را نسخ می کنند و تغییر می دهند و آنها عبارتند از: افعال ناقصه حروف مشبه به فعل 3. حروف شبیه به لیس لای نفی جنس 5. افعال مقاربه و یا افعال قرب و رجاء 6.افعال قلوب .

102 افعال ناقصه بر سر جمله مبتدا و خبر داخل می شوند و مبتدا را مرفوع و اسم خود قرار می دهند خبر را منصوب و خبر خود را قرار می دهند . مانند: کان علیٌ عادلاً (علی اسم کان ومرفوع،عادلاًخبر کانَ و منصوب ) افعال ناقصه (13) فعلند عبارتند از : کانَ، صارَ، لیسَ، اَصبَحَ، اَمَسی، اضحی، ظَلَّ، باتَ، مازال، مابَرِحَ، ما انفکّ، مافَتِئَ و مادامَ .

103 معانی افعال ناقصه : کان: متصف شدن مسنداِلیهِ به مسند اصبح، اَمسی، اصخی، ظلَّ باتَ: متصف شدن مسنداِلیهِ به مسند، هنگام صبح، شب، ظهر، روز و شب است. مانند: ظلَّ علیٌ عاقلاً (علی روزعاقل شد).

104 صارَ: تحول مانند : صار علیٌ عادلاً (علی عادل گردید). مازال، مابَرِحَ، مافَتِئَ، مااَنفکّ و مادام: یعنی؛ پیوسته و دائما مانند: مازال علیٌ مُسافراً (پیوسته علی مسافر بود ) .

105 اسم افعال ناقصه به منزل فاعل افعال است یعنی همان طور که فاعل یک فعل به سه صورت . ضمیر مستتر، ضمیر بارز و اسم ظاهر ذکر می شود ،اسم افعال ناقصه نیز به همین صورت ها به کار می رود. مانند: کُنتُ جاهِلاً فَصِرتُ عالِماً (جاهل بودم پس عالم شدم) که ضمیر بارز(تُ) اسم کُنتُ و صِرتُ می باشد. ویا کُن عاقِلاً که ضمیر مستترانت اسم کُن است و باز. مانند: کان عَلّیِ عادِلاً که عَلّیِ اسم ظاهر و اسم کان است .

106 خبر افعال ناقصه چون در اصل خبر مبتدا است مانند خبر مبتدا به (3) صورت:
مفرد، جمله و شبه جمله ذکر می شود مانند : - کان علیٌ عادلاً . - کان علی یذهَبُ اِلی المدرسهِ . - کان علیٌ فی الدارِ .

107 افعال ناقصه به جزء «لیس، مافتی، مازال» گاهی تامّه می شوند یعنی مانند افعال دیگر فقط فاعل می گیرند. و نیازبه اسم و خبر ندارد. و آن وقتی است که در معانی خاصی به کار می روند . معانی این افعال وقتی تامه باشند به شرح زیر است . کانَ: حاصل شد. مانند: انما یقولُ للشئ کُن فیکون . «کن» و «یکون» به ترتیب امر و مضارع «کان» می باشند که ضمیر مستتر«اَنت» و «هُوَ» به ترتیب فاعل آنها است.

108 بات: درشب نازل شد اَمسی : در شب داخل شد اصبح و اَضحی : در صبح و ظهر داخل شد . صار : انتقال یافت بَرِحَ : رفت دامَ : باقی ماند مانند: سبحانَ الله حینَ تُمسُونَ و حین تُصحبونَ. ( پاک و منزه است خداوند هنگامی که به شب دلخل می شوید و هنگامی که به صبح داخل می شوید.) تمسون و تصحبون فعل تام و ضمیر بارز «واو» فاعلشان است .

109 افعال ناقصه از نظر متصرف بودن ویا عدم تصرف بر (3) گونه اند :
تام التصرف : یعنی همه صیغه های فعل از آنها به کار رفته است و آنها عبارتند از : کان - صارَ - اَمسی - اَصبَحَ - اَضحی - ظَّلَ و باتَ

110 2.ناقص التصرف . یعنی افعالی که فقط ماضی و مضارع از آن ها به کار رفته است و آن ها عبارتند از: مازال - مافتی - ما بَرِحَ و ما انفکَ . 3 . غیر متصرف . یعنی افعالی که فقط صیغه های ماضی از آن ها به کار رفته است و آن ها عبارتند از: لیسَ و مادامَ .

111 امتیاز کان بر دیگر افعال ناقصه
کان، از دیگر افعال ناقصه با چهار چیز ممتاز است : 1 . اگر حروف نفی پیش از آن بیاید، جایز است بر سر خبرش حرف جر باء زائده بیاید . مانند: ما کان اللهُ بظلام لِلعَبید (خداوند بر بندگانش ستمگر نیست). 2 . وقتی که صیغه تعجب(ما افَعَلَ) بر گذشته دلالت کند لازم است بین (ما) و صیغه افَعَلَ ، فعل کان زائده بیاید. ما کان اجَمَلَ السماءَ (آسمان چه زیبا بود).

112 4. جایز است همراه اسم خود بعد از اِن و لَو حرف شرط حذف شود.
3. جایز است که نون از فعل مضارع مجزوم آن حذف شود. مانند: ولاتَکُ غافِلاً (غافل نباش) که در اصل لاتکُن غافِلاً بوده است . 4. جایز است همراه اسم خود بعد از اِن و لَو حرف شرط حذف شود. مانند: اَلناسُ مجزّیونَ بِاَعمالِهم اِن خیراً فَخیراً وَ اِن شراً فَشراً (مردم با کارهایشان مجازات می شوند اگر کارشان خیر باشد جزای خیر و اگر کارشان شرباشد جزای شر) . که در اصل اِن عَمَلُهُم خیراً فکان جزائَهم خیراً...الخ بوده است .

113 امتیاز لیس، بر دیگر افعال ناقصه
لیس نیزمانند کان از دیگر افعال ناقصه با (2) چیز ممتازاست. دخول باء زائده بر سر خبر آن مانند : لیسَ اللهَ بظالِم . (خدا ظالم نیست). 2. حذف خبر آن مانند: قال الجاهِلُ لیسَ اِله (نادان گفت خدایی نیست) که در اصل لَیسَ اِله موجودا بوده است .

114 حروف مشبه به فعل شش حرف : اِنَّ – اََنَّ – کَاَنَّ – لَیتَ – لکنَّ – لَعّل حروف مشبه به فعل نامیده می شوند این حروف مانند افعال ناقصه از نواسخ هستند. بر سر مبتدا و خبر داخل می شوند. مبتدا را منصوب و برای خود اسم و خبر را مرفوع به حال خود می گذارند ولی برای خود خبر قرار می دهند. مانند: اِنَّ عَلّیاً عادِلٌ . این حروف از آن جهت حروف مشبهه به فعل می گویند که از لحاظ لفظ و معنی به فعل شباهت دارند .

115 اِنّ و اَنّ : برای تاکید مفهوم جمله می آیند
مانند: اِنّی عبدُاللهِ کانّ : برای تشبیه است. مانند : کانّ زیداً اسدٌ لَیتَ : برای تمنی است. مانند: لیتَ المریضَ یشفی لَعَلّ :برای ترجی است،یعنی امیدواری گوینده را بیان می کند. مانند: لَعَلّ المسافَر یَرجَحُ ( امید است که مسافر برگردد).

116 کانَ حسانُ بنُ ثابتٍ شاعراً ولکنَّ المتنبی اَشعرُ منه
لکِنَّ : برای استدراک است یعنی گوینده مطلبی را بیان می کند آن گاه متوجه می شود که مطلب غیر از آن است، لذا همیشه لِکنَّ بین دو کلام متغیر می آید. مانند : کانَ حسانُ بنُ ثابتٍ شاعراً ولکنَّ المتنبی اَشعرُ منه ( حسابن ثابت شاعر بود اما مبتنی از او شاعرتر بود).

117 فرق بین اِنّ و اَنّ : مواردی که اِنّ (به کسره همزه می آید): وقتی که در ابتدای کلام بیاید: مانند: اِنّ الله غفورٌ رحیمٌ . وقتی که بعد از ماده « قول » بیاید . مانند : قال اِنیّ عبُداللهِ .

118 3.بعد از «حیث» و «اِذ» و «اَلا» :
مانند: اََلا إنَّ العلماءَ مصابیحُ الازمِنهِ تٌب اِذ اِنّ اللهَ رحیمٌ اِجلِس حَیثُ اِنّ علیاً جَلَسَ 4. وقتی که در جواب قسم آمده باشد. مانند: واللهِ اِنّکَ عادلٌ

119 اما مواردی که باید همزه ان مفوح باشد اهم آنها به قرار زیراست :
هر گاه جمله ی بعد از آن در محل فاعل قرار بگیرد. مانند: بِلغنی اَنَّکَ ذاهِبٌ . 2.هر گاه در جای مفعول به قرار گرفته باشد. مانند : ظنَنتُ اَنَّکَ قائِمٌ . 3. در جای مجرور به حرف جر آمده باشد. مانند : عَلِمتُ باَنّک مُسافِرٌ .

120 هریک از این حروف که مشدّدند گاهی مخفف می شوند.
به جای اِنَّ ، اَنَّ ، کَانَّ ، و لکِنَّ گاهی اِن ، اَن ، کَاَن و لکن گفته می شود . اِنَّ : اگر مخفف شود بهتر است عملش لغو شود و اسم و خبر نداسته باشد. مانند: اِنِ البَدرُ اَلطالِع . اَنَّ: اگر مخفف شود باز عمل می کند و اسم وخبر می خواهد اما اسمش ضمیر شَان محذوف است . مانند: علمتُ اَنِ الموتُ قریبٌ .

121 کَاَنَّ: اگر مخفف شود مانند اَنَّ عمل می کند و اسمش همیشه ضمیر شان محذوف است.
مانند: کَاَن قَد قام زید . لکن : اگر مخفف شود عملش باطل می گردد یعنی اسم وخبر نمی گیرد . مانند : ذهَبَ القومُ ولکن عَلِّی لم یَذهَب .

122 مــاء کافه : مای حرفیه که آن را ماء کافه می گویند به حروف مشبه به فعل ملحق می شود و عمل آنها را لغو می کند یعنی بعد از آمدن ماء کافه ، اسم وخبر ندارند و جمله ی بعد از آنها مبتدا و خبر و یا فعل و فاعل است. مانند: اِنَّما اِلهکم الهِ واحِد - اِنَّما یَخشی اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلماءُ .

123 حروف شبیه به لیس : چهارحرف اِن، ما، لا، ولاتَ را حروف شبیه به لیس می خوانند. این حروف مانند: «لَیسَ»، مبتدا را مرفوع و خبر را منصوب می کنند و برای خود اسم و خبر قرار می دهند . مانند: اِنِ الشَوارعُ وَسِیعَهً (خیابانها وسیع نیست) . ما الکاذِبُ مُطمَئِنَّ القلب (دروغگو آرامش قلب ندارد). لا شجاع کاذباً (دلیر دوغگو نیست(. لاتَ حینَ مَناص ) زمان، زمان گریز نیست(.

124 این حروف برای اینکه بتواند مانند لیس عمل کند هر یک شرایطی دارند :
1. اِن: به شرطی عمل می کند که نفی آن با الا شکسته نشود و خبرش بر اسمش مقدم نشود . مانند: اِن هِیَ اِلاّ فتنتُکَ ( این جز فتنه ی تو نیست). اِن نائِم فرید (فرید خوابیده نیست). که جمله ی بعد از اِن مبتدا و خبر است و عمل اِن لغو شده است .

125 2. ما: به شرطی عمل می کند که علاوه بر داشتن دو شرطی که در اِن گفته شده است خود حرف اِن بعد ازما، برای تاکید نفی بیشتر اضافه نشود . مانند: ما اِن انتَمُ ذَهَب (شما طلا نیستید) . 3. لا : به شرطی عمل می کند که بر سر نکره آمده باشد و علاوه بر این حائز همان دو شرطی باشد که در«إن» گفته شده است. مانند: لا صَدّیِق مُفارِقاً .

126 اما در این مثالها لا اَنَا مُحِبُّ المُرائین (من دوستدار ریا کاران نیستم) لا فی الدارِ رَجُل لا رَجُل فی الدارِاِلاّ اَخُوکَ. به علت اینکه در مثال اول لا بر سر ضمیر که اسم معرفه است و در مثال دوم خبر بر اسم مقدم شده است و در مثال سوم نفی آن با اِلاّ شکسته شده است عمل لا، لغو شده است و اسم وخبر ندارد .

127 4. لاتَ : لات به شرطی عمل می کند که اسم و خبرش مفید معنی زمان باشد.
مانند : الساعه ، الوقف ، الیوم، الحین . علاوه بر این اسمش باید همیشه محذوف باشد و فقط خبرش ذکر شود. مانند: لاتَ وقتَ ندامهٍ (زمان، زمان ندامت نیست) .

128 ما رَبُّک بغافِل عَمّا تعلمون لا کُلُ ذِی مالٍ بِسَعِیدٍ
همانطور که در مورد لیسَ گفته شد گاهی باء حرف جر زاید، بر سر خبر ما و لا می آید که لفظاً آن را مجرور می کند و تقدیرا منصوبست. مانند: ما رَبُّک بغافِل عَمّا تعلمون (پروردگارت از کاری که می کنید نا آگاه نیست). لا کُلُ ذِی مالٍ بِسَعِیدٍ (هر مالداری سعادتمند نیست) بغافل و بسعیدٍ. خبر ما ولا در دو مثال فوقند و با حرف جر باء زائده مجرورند .

129 لای نفــی جنــس : همانند حروف مشبه به فعل بر سر مبتدا و خبر می آید و مبتدا را منصوب و خبر را مرفوع می کند . مانند: لا ثوبَ مجدٍغیرُ ثوبِ التُقی(هیچ لباس افتخاری جزلباس تقوی نیست). شرط عمل لای نفی جنس این است که اولاً: اسم آن نکره ثانیا: مضاف یا شبه مضاف باشد . مانند: لا راکباً فرساً حاضِرٌ .

130 اما اگراسم لای نفی جنس مفرد)درمقابل مضاف یا شبه مضاف( نکره باشد
اما اگراسم لای نفی جنس مفرد)درمقابل مضاف یا شبه مضاف( نکره باشد. مبنی بر فتح و یا برحالت نصب است. مانند: لا رَجُلَ و لا رجالَ فی الدارِ و لا حولَ و لا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ و لا رجلینِ فی الدارِ . اگر خبرش بر اسمش مقدم شود و یا حرف جر بر سر آن بیاید عملش باطل است . لا فی الدارِ رَجُل و لا اِمرَاه سِرتُ بلا زادٍ .

131 -اسم لای نفی جنس اگر معرفه باشد و یا بین لا و اسم آن کلمه ای فاصله شود عملش لغو و غالبا تکرار می شود. مانند: لا اَنتَ کاتِب و لا قارِی و لا فی الدار رَجُل . - خبر لای نفی جنس اگر معلوم باشد اکثرا حذف می شود . مانند: «لا باسَ» که در اصل «لا باس علیک» بوده است و اکثراً قبل از اِلاّ خبرش محذوف است. لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ .

132 -اگر اسم لا نکره باشد و متصل به لا آمده باشد و مکرر هم شده باشد، جایز است که در هر دو اسم بعد از خود عمل کند . مانند: لاحولَ ولا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ و نیز جایز است عملش در هر دو لغو شود. لا حَول ولا قُوهَ اِلاّ بِاللّهِ .

133 افعال مقاربه و عمل آنها :
افعال مقاربه فعلهای هستند که بر نزدیک بودن وقت انجام فعل یا برشروع در عمل یا بر امیّد دلالت می کند و مهمترین آنها عبارتند از : ]کادَ - کَرَبَ - اَوشک(نزدیک است )[، ]عَسی- حَری - اِخلَولَقَ (امید است)[، ]اَنشَا - اَخَذَ- جَعَلَ - بَدَاَ - اِبتَدَا- طَفِقَ-(شروع کرد) [

134 این افعال مانند افعال ناقصه اسم خود را (مرفوع) و خبر خود را (منصوب) می سازد. تنها فرقش با افعال ناقصه در این است که خبر این افعال همیشه جمله ای است که با فعل مضارع شروع می شود، بنابراین خبر افعال مقاربه محلا منصوب است . مانند: کاد المَطَرُ یَنزِلُ عَسَی المریضُ اَن یَشفَی جَعَلَ التلمیذُ یکتُبُ درسَهُ ( شاگرد شروع کرد درسش را بنویسد) . \

135 خبر افعال مقاربه گاهی واجب است با اَن ناصبه همراه باشد و گاهی نیز جایز است که با آن ناصبه همراه شود . خبر«حری و اِخلَولَقَ» واجب است با اَن ناصبه همراه باشد . مانند: حری المُذنبُ اَن یَتوبَ (امید است گناهکار توبه کند).

136 2. خبر افعال شروع واجب است ازاَن ناصبه خالی باشد . مانند:
جَعَل الفلاّحُ یَحصُدُ الزرعَ ( کشاورز درو را شروع کرد). 3. خبر«عسی، اَوشَکَ، کاد، کَرَب»می تواندهمراه أن ناصبه بیاید و نیز خالی از اَن ناصبه باشد. مانند: عسی عَلِّی یجتهدُ فی درسِه . عسی عَلِّی أن یجتهدَ فی درسِه .

137 «عسی، اِخلَولَقَ و اوشک» گاهی تامه می شوند، مانند افعال دیگر فقط فاعل می گیرند .
مانند: عسی اَن تَکرهُوا شیئاً وهو خَیرٌ لَکُم وعسی اَن تُحِبّوا شیئاً و هُوَ شَرٌ لکم. «عسی» در این دو مورد فعل تام است و فاعل آن مصدر موولی است که از اَن تکرَهُوا و اَن تُحِبّوا تاویل می شود که تقدیر آن «کراهتُکم» و «اِحبابُکُم» است .

138 افعال مقاربه جز«کاد و اوشک»، جامد و غیر متصرفند و فقط به صیغه ی ماضی به کار رفته اند اما این دو فعل مضارع آنها نیر به کار رفته است و حتی اسم فاعل نیز دیده شده است. مضارع کاد، یکادُ و اسم فاعل آن کائد. مضارع اوشک . یوشِکُ و اسم فاعل آن مُشِک است . در قرآن کریم آمده است: یکادُ البَرقُ یَخطِفُ اَبصارَهم. )نزدیک است برق چشمهایشان را برباید(.

139 تبصـره 1 : افعال شروع اگر جز در معنی شروع به کار روند فعل مقاربه نیستند و اسم و خبر نمی گیرند . مثلا اگر اَخذ به معنی گرفت و یا جَعَلَ به معنی قرارداد باشد جزء افعال مقاربه نیستند .

140 تبصره 2 : خبر افعال مقاربه مقرون به أن نباشد می تواند بر سر اسم خود مقدم شود . مانند: کادَ یَسقُطُ البیتُ. که البیتُ اسم کاد و جمله یَسقُطُ خبر مقدم است اما اگر با اَن همراه باشد آن را نمی توان خبر مقدم به حساب آورد مگر اینکه فعل مقاربه را فعل تامّه دانست و مصدر مؤول را فاعل آن به حساب آورد. اوشک اَن یذهَبَ زَیدٌ. اوشک فعل تامه و مصدر مول که ذهابُ زیدٍ باشد فاعل آن است.

141 منصوبات اسم در (14) مورد منصوب است : مفعول به مفعول مطلق 3. مفعول فیه مفعول له 5. مفعول معه 6. خبر افعال ناقصه 7. اسم حروف مشبه به فعل اسم لای نفی جنس 9. خبر حروف مشبه به لیس خبر افعال مقاربه 11. حال مستثنی 13. منادی تمیز

142 مفعول به : فعل متعدی با فاعل تنها به وجود نمی آید ناچار باید بر کسی یا چیزی واقع شود تا به وجود آید ، کسی یا چیزی که فعل متعدی بر آن واقع می شود مفعول به نامیده می شود . مانند: « محمداً» در جمله زیر : نَصَرَ علیٌ محمداً .

143 اصل در جمله ی فعلیه این است که ابتدا فعل بعد فاعل و بعد مفعول به بیاید
اصل در جمله ی فعلیه این است که ابتدا فعل بعد فاعل و بعد مفعول به بیاید. اما تقدم فاعل بر فعل جایز نست ولی تقدم مفعول به بر فاعل یا فعل جایز است . مانند: « ایاک نعبدُ » موارد وجوب مفعول به برفاعل در مبحث فاعل ذکر شد .

144 مواردی که واجب است مفعول به بر فعل مقدم شود .
وقتی که مفعول به از اسماء لازم الصدرباشد مانند اسم استفهام و اسم شرط. مانند: ما اشتَریتَ؟ -مَن رَایتَ - ما تَفعَل مِن خَیر تُجزَبِه. ( هرکار خیری بکنی پاداش می بینی) اَیّاً ماتَدعُو فَلهُ الاسماءُ الحُسنی . (هر اسمی را بخوانی برای اواسمهای زیبا است ) .

145 اِیّاکَ نَعبُدُ و اِیّاکَ نَستَعینُ.
2. وقتی که بخواهند فعل را اختصاص به مفعول دهند و آن را به مفعول منحصر کنند. مانند: اِیّاکَ نَعبُدُ و اِیّاکَ نَستَعینُ. ( فقط ترا می پرستم و فقط از تو استانعت می جوییم ) .

146 افعالی که متعدی به بیشتر از یک مفعول هستند، بر (3) قسم اند :
افعالی که دو مفعول به دارند و این دو مفعول به در اصل مبتدا و خبر بوده اند و آنها را افعال قلوب می گویند . 2. افعالی که دو مفعول به دارند ولی دو مفعول به آنها در اصل مبتدا و خبر نبوده است . 3. افعالی که سه مفعول به دارند ولی دو مفعول به آنها در اصل مبتدا و خبر بوده است .

147 افعال قلوب یا افعالی که دو مفعول به دارند و اصل آنها مبتدا و خبر است.
افعال قلوب بر شک و گمان و بعضی بر یقین دلالت می کنند. الف) ظنَتتُ – حَسِبتُ – خِلتُ و زَعِمتُ مفید شک گمان هستند. مانند: لا تَحسَبَنَّ الذین قُتَلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمواتاً بَل اَحیاء عِندَ رَبِهم یُرزَقُون. اَلذین و اَمواتاً مفعول به اول و دوم فعل لاتَحسَبَنَّ هستند.

148 ب) عَلِمتُ – رَایتُ – وَجَدتُ – اَلفیتُ – دَرَیتُ مفید علم و یقین هستند.
مانند: وجَدتُ العِلمَ اَعّزَ مِنَ المالِ. (علم را عزیزتر از مال دانستم) رایتُ اللّهَ اَکبَرَ کُلِّ شی ( خدا را برزگتر از هر چیز دانستم ) . تبصره : دو فعل «هَب» ( فرض کن) و تَعَلَّم (بدان) فقط به صورت امر جزء افعال قلوب هستند و صیغه دیگر آنها از افعال قلوب نیستند .

149 افعال قلوب از نواسخند و مانند دیگر نواسخ بر سر جمله ی مبتدا و خبر داخل می شوند. و هر دو را منصوب و برای خود مفعول قرار می دهند. چون هر دو مفعول آنها در اصل مبتدا و خبر بوده است. حذف هر دو و یا یکی از آنها جایز نیست. مانند:«وجَدتُ العِلمَ نافِعاً» در اصل «العلمُ نافِعٌ» و به صورت مبتدا و خبر بوده است.

150 - فاعل و مفعول اول این گونه افعال جایراست ضمیر متصل باشد .
مانند: ظنَتُکَ سالِماً (در افعال دیگر چنین چیزی جایز نیست، نمی توان گفت نَصَرتُکَ) - این افعال اگر به معنی غیر از شک و گمان و یقین به کار روند دیگر افعال قلوب نیستند . مانند: وَجَدتُ الضالّهَ( گمشده را یافتم) ظنَتتُ علیاً علی المالِ (علی را به مال متهم کردم) رایتُ علیاً فی المدرسهِ .

151 افعالی که متعدی به دو مفعولند و مفعول آنها در اصل مبتدا و خبر نیست.
مانند: اَعطی، کَسَا، اَطعَمَ (اطعام کرد)،اَسکَنَ (اسکان داد) فرق این افعال با افعال قلوب. 1. بر عکس افعال قلوب دو مفعول آنها به صورت مبتدا خبر در نمی آید. ظنَتتُکَ سالماً = اَنتَ سالمٌ = درست است. اَعطیتُ زیداً درهماً = زیدٌ درهمٌ = نادرست است.

152 2. افعال قلوب نمی توانند به یک مفعول اکتفا کنند در صورتی که در این افعال دو مفعولی می توان یک مفعول را حذف کرد. اگر گفته شود زعَمتُ عَلِیاً معنی ندارد و اما اگر گفته شود علی یُعطی و یَکسُوا(علی عطا می کند و لباس می پوشاند) مفهوم و معنی مشخصی دارد. چون مقصود از این کلام این است که علی بخشنده و نیکوکار است.

153 3. افعالی که متعددی به (3) مفعولند. مجموعاً (7) فعلند اَری، نشان داد
اَعلَمَ= اعلام کرد حَدَث، خَبَّرَ، اَخبَرَ، اَنبَأَ، نَبّأ= با خبر کرد. مانند: اَعلَمَ فریدٌ سعیداً علیاً عالماً (آگاه کرد فرید سعید را که علی عالم است.)

154 ویژگــــی: مفعول اول آن ها اسم مفردی است که نسبت به مفعول دوم و سوم آن ها مستقل است. 2. مفعول دوم وسوم آن ها در اصل مبتدا و خبرند. مانند: و اِذ یُریکَهُمُ اللهُ فی مَنامکَ قلیلاً و لَواراکَهُم کثیراً لَفشَلتُم. (زمانی که خداوند خواست به تو نشان داد که آن ها کمند و اگر نشان می داد که آن ها زیادند سست می شدید( جمله اول: ک= مفعول به اول،هُم مفعول دوم و قلیلاً مفعول سوم. جمله دوم: ک مفعول اول،هُم مفعول دوم و کثیراً مفعول سوم.

155 مفعول مطلق: مصدری است منصوب از ماده فعل پیش از خود: مانند: اِجتَهدَ التلمیذُ اجتهاداً بر (3) قسم است: تاکیدی، نوعی، عددی. - مفعول مطلق تاکیدی: مصدری از خود فعل یا مترادف با معنای مصدر به صورت تنها و مجرد و منصوب بعد از فعل آمده باشد: مانند: قَعَدتُ جُلوساً و قُمَتُ وقوفاً و اَعَطیتُ عطاءً له.

156 - مفعول مطلق نوعی: وقتی مفعول مطلق بیانی یا نوعی است که بعد از مصدری که مفعول مطلق است صفتی و یا متممی برای آن آورده شود که نوع وقوع فعل را بدان وسیله بیان کند و به همین جهت این نوع مفعول مطلق را مفعول مطلق نوعی نیز می گویند. مانند: وَ اصبِر صَبراً جمیلاً و ضربتُ الصَبَّی ضرباً بالعصا که صَبراً و ضرباً مفعول مطلق نوعی هستند.

157 - مفعول مطلق عددی: مفعول مطلق وقتی عددی است که مصدری آورده شود تا تعداد وقوع فعل را بیان کند و آن وقتی است که آن مصدر به صورت مصدر مره، مفرد یا مثنی و یا جمع آورده شود. مانند: ضربَتُ ضَربهً و یا ضربتیِن.

158 اگر مغعول مطلق نوعی و یا عددی باشد بعضی از کلمات می تواند نایب و جانشین آن بشوند و به صورت ظاهر مفعول مطلق شمرده شوند واهم آن ها به قرار زیر است. صفت: مانند: اُذکُرِ اللهَ کثیراً که در اصل اذکُرِ اللهَ ذِکراً کثیراً بوده است. (ذِکراً که مفعول مطلق حقیقی است حذف و کثیراً به جای آن مفعول مطلق شده است.) 2. اسم عدد: مانند: قرأتُ الکتاب ثلاثاً که ثلاثاً به جای قراء هً مفعول مطلق است.

159 3. کُلّ و بعض در صورتی که به مصدر فعل اضافه شوند مانند: اِجتَهَدَ عَلّیِ کُلَّ الاِجتهادِ و یا بَعضَ الاِجتهادِ. 4. اسم اشاره در صورتی که مشارالیه آن ها مصدر همان فعل باشد. مانند: اَکرمَتُ علّیاً ذلِکَ الاکرامَ . 5. اسمی که بر آلت وقوع فعل دلالت کند. مانند: ضُرِبَ اللُصُّ سُوطاً. (دزد با تازیانه زده شد) 6. ضمیری که مرجع آن مفعول مطلق دیگری باشد مانند: عَلَمتُّکَ تعلیماً لا اُعَّلُمِهُ احداً که ضمیر(هُ) در اَعَّلِمُهُ مفعول مطلق است.

160 گاهی عامل مفعول مطلق یعنی فعل و یا شبه فعلی که مفعول مطلق را منصوب می کند حذف می شود و آن بیشتر سماعی است ولی در مورد دعا و امر و نهی قیاساً می توان فعل مفعول مطلق را حذف کرد. مانند: سقیاً که در اصل سقاک الله سقیاً بوده است (یعنی خداوند به تو آب نیوشاند، نوشاندنی) و هم چنین است. سمعاً و طاعهً. در موارد زیر نیز فعل مفعول مطلق محذوف است. ایضاً. سبحانَ اللهِ. لَبیّکَ و سَعدَیُکَ. شُکراً.

161 «مفعول فیه» ظرف زمان یا مکانی است که به تقدیر(فی) منصوبست. مانند: رأیتُ یومً الجمعهِ اَمامَ المسجدِ. یوم و امام به ترتیب ظرف زمان و مکان نند و هر دو مفعول فیه و منصوب هستند شرط این است که اولا منصوب باشد و ثانیا حرف جر (فی) ذکر نشده باشد در دو مثال زیر «یوم» مفعول فیه نیست در مثال اول مبتدا و خبر و در مثال دوم مجرور به حرف جر است. یومُ الجمعهِ یومٌ مبارکٌ – رأیتُ علیاً فی یومِ الجمعهِ.

162 ظرف زمان اعم از مبهم مثل «حینَ» و «مُدَّه» یا مختص مانند «یوم» می توانند به تقدیر(فی) منصوب و مفعول فیه باشند. مانند: رَأیتُ علیاً حینَ طَلَعَتِ الشمسُ. ظرف مکان مبهم مانند جهات سته(فوق، تحت، یمین، یسار، امام، خلف)می توانند مفعول فیه قرار بگیرند اما محدود نمی توانند مفعول فیه قرار بگیرند. مانند: «الدار» در مثال زیر مفعول به است. «دخلتُ الدارَ».

163 ظروف از لحاظ معرب و مبنی بودن بر (2) قسمند:
ظروف مکان مبنی: حیث- لَدُن- اَینَ- هُنا- ثَّمَّ- ثَمّهَ- هیهنا- هناک- هُنالَکَ- اَینما. 2. ظروف زمان مبنی: اذا- اِذ- لَمّا- قَطُّ- اَیانَّ- مَتی- اَلانَ- اَمسِ. تمام ظروف مبنی اعم از زمان و مکان همیشه مفعول فیه هستند و محلا منصوبند.

164 ظروف متصرف و غیر متصرف: ظروف اگر به صورتی غیر از ظرف بتوانند به کار روند. مثلاً : (فاعل– مفعول– مبتدا و خبر و... بتوانند واقع شوند) آن را ظرف متصرف می گویند. مانند: (یومَ و الیل و النهار) ( یومُ السَّفرِ قَریبٌ. یوم، مبتدا است) ظروف اگر همیشه به صورت مفعول فیه به کار رفته باشد. ظرف غیر متصرفند. مثلاً: لدی– عِندَ و اَینَ. (اَلمالُ لَدَی. الکتابُ عِندَکَ اَینَ صَدیقُک).

165 تبصــره: بعضی از اسمها می توانند جانشین مفعول فیه باشند با آنکه ظرف نیستند مفعول فیه محسوب می شوند و آنها عبارتند از: 1. کل و بعض: مانند: سافرتَ کلَّ اللَیلِ و بعضَ اللَیلِ. 2. اسم اشاره: که همراه مشارالیه ظرف به کار رود. مانند: سافرتُ تلکَ الایامَ.

166 3. اسم عدد به شرطی که معدود آن ظرف زمان باشد.
مانند: سِرتُ خَمسَةَُ ایامٍ . 4. صفت که اگر موصوفش ظرف و حذف شده باشد. مانند: نِمتُ طویلاً که در اصل نِمتُ زماناً طویلاً بوده است. 5. گاهی مصدر مضاف جانشین مفعول فیه است. مانند: رایتُ علیاً قُربَ المدینه.

167 تبصره: اذا– اِذ– لَمّا و حیث از ظروف دائم الضافه هستند و مضاف الیه آنها همیشه جمله ای است که بعد از آنها آمده است. مانند: اِذا جاءَ نَصرُاللّهِ وَ الفَتحَ. جمله جاءَ نَصرُاللّهِ مضاف الیه اِذا است.

168 مفعول له یا لِاجلَه: مصدری است منصوب که علت وقوع فعل را بیان می کند. مانند: قام التلامیذُ اِجلالاًً لِلمُعلَّم. علامت مفعول له این است که در جواب «لِما» ( برای چه) می آید. شرط نصب مفعول له این است که اولاً مصدر باشد و ثانیاً نکره باشد و ثالثاً علت وقوع فعل را بیان کند.

169 اگر مفعول له مقرون به اُل باشد اکثراً با حرف جر لام مجرور است.
مانند: اعطیتُ زیداً مالاَ لِلشّفَقَةِ علیه. اگر مفعول له مضاف باشد جایز است که هم منصوب باشد و هم با حرف جر مجرور گردد. مانند: تَصدّقتُ اِبتغاءَ مرضاتهِ (صدقه دادم برای جسیتجوی رضایت خدا) گاهی مفعول له با آنکه مقرون با ال است منصوب می شود.

170 اسم منصوب بعد از واو به معنی(مَعَ) را مفعول معه گویند.
مفعول مَعَه: اسم منصوب بعد از واو به معنی(مَعَ) را مفعول معه گویند. مانند: سرتُ وُ عُلیاً (به مصاحبت علی گردش کردم) مفعول معه لازم است بعد از فعل بیاید اما گاهی بعد از«ما» و «کَیف» استفهامی نیز می آید. مانند: ما لَکَ اَیُّها الجاهل و اَلمسائلَ العلمیة (ای نادان با مسائل علمی چه می کنی؟) کَیف اُنتَ والاُعمالَ الیومّیِة. «المسائلَ» و «الاَعمالَ» مفعول معه هستند.

171 اسم منصوب بعد از واو را اگر بتوانیم بر اسم پیش از آن عطف دهیم بهتر است آن را معطوف بدانیم نه مفعول معه. مانند: رأیتُ عَلیّاَ و فریداَ و در مثال جِئُتُ اَنا و عَلّی اگر علی را مرفوع بخوانیم معطوف است ولی می توانیم آن را منصوب بخوانیم و مفعول معه به حساب آوریم. مانند: جِئُتُ اَنا و عَلّیاً

172 به طور كلي هر وقت بتوانيم اسم بعد از واو را معطوف به اسم پيش از آن بدانيم لازم نيست كه واو را واو مع و اسم بعد از آن را مفعول معه بدانيم. ولي در موارد زيرچون نمي توانيم واو را حرف عطف و اسم بعد از آن را معطوف بدانيم ناچار واو را واو مع و اسم بعد را مفعول معه مي دانيم.

173 وقتي كه اسم بعد از «واو» از لحاظ معني نتواند با اسم پيش از آن در فعل مشترك باشد.
مانند سافَرَ اَخُوكَ وَ الصُبحَ. (صبح برادرت مسافرت كرد). اگر واو را واو عطف بدانيم معني جمله اين است كه هم برادرت مسافرت كرد و هم صبح همانطور كه در جمله رأيتُ زیداً و عليّاً اين معني استفاده مي شود كه هم زيد را ديدم و هم علي را.

174 2. وقتي كه بعد از ضمير متصل فاعلي آمده باشد.
مانند: سافَرْتُ و اَخُوكَ. اگر واو را عطف بدانيم معطوف عليه آن ضمير بارز(تُ) مي باشد و به عقيده علماي نحو عطف اسم ظاهر بر ضمير بارز فاعلي جايز نيست پس واو عطف نيست واوِ مع است و «اَخوكَ» كه در حالت رفعي است درست نيست بايد «اخاك» خوانده شود و مفعول معه به حساب آيد.

175 3. اگر واو بعد از ضمير مجرور آمده باشد نمي تواند واو عطف باشد ناچار واو مع است .
مانند: سَلَمتُ عليه و اَصدِقائهِ. اگر واو، واو عطف باشد، اصدقاء معطوف بر ضمير(عليه) مي باشد و به عقيده علماي نحو، عطف بر ضمير مجرور وقتي جايز است كه حرف جر تكرار شود و گفته شود سلَمْتُ عَليهِ و عَلي اَصْدِقائِهِ چون حرف جر تكرار نشده است پس واو حرف عطف نيست، واو مع است و اسم بعد از آن منصوب و مفعول معه است.

176 مانند:جاءَ عَلِّي ضاحِكاً اَكلتُ الطعامَ بارِداً. (غذا را سرد خوردم.)
حــــال حال،اسم نكره مشتق منصوبي است كه بعد از اتمام كلام براي بيان حالت فاعل و يا مفعول و يا حالت مفعول و فاعل با هم در حين وقوع فعل آورده مي شود. مانند:جاءَ عَلِّي ضاحِكاً اَكلتُ الطعامَ بارِداً. (غذا را سرد خوردم.) زرُتُ صديقي راكِبَيْنِ في السيّارةِ (ديدار كردم با دوستم در حالي كه هر دو سوار بر اتومبيل بوديم.)

177 كسي يا چيزي را كه حال بيان حالت آن مي كند ذوالحال يا صاحب حال مي نامند
كسي يا چيزي را كه حال بيان حالت آن مي كند ذوالحال يا صاحب حال مي نامند. صاحب حال بايد معرفه و خود حال بايد نكره باشد. اما در موارد زير صاحب حال مي تواند نكره بيايد. 1.هرگاه حال بر ذوالحال مقدم شود. مانند: رأیتُ راکباً رجُلاً 2. هرگاه ذوالحال نکره موصوفه باشد. مانند: جائنی رَجُلٌ کَریمٌ ضاحِکاَ.

178 اصل در حال اين است كه مشتق باشد اما مواردي هست كه مي تواند حال جامد باشد:
1. هرگاه حال بر تشبيه دلالت كند. مانند: كرَّ عَلّي اَسَداً. (يعني علي مانند شير حمله كرد). 2. بر ترتيب دلالت كند. مانند: اُدْخُلُوْا رَجُلاً رَجُلاً . ( يعني به ترتيب داخل شويد.) 3. هرگاه بر عدد دلالت داشته باشد. مانند: و ثُّمَ ميقاتُ رَبِّه اَرْبَعَيْنَ ليلَةً.

179 4. بر تسعير دلالت كند يعني بيانگر قيمت چيزي باشد.
مانند: بِعْتُ القَمْحَ مُداً بِدرهم. (گندم را يك مدّ به يك درهم فروختم.) 5.هرگاه حال موصوفه باشد. مانند:فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً.(برايش مانند انساني خوش اندام جلوه كرد.) موارد ديگري نيز هست كه به همين (5) مورد اكتفا شده است.

180 حال مفرد، جمله و شبه جمله:
اصل در حال اين است كه به صورت مفرد باشد همانطور كه در مثال هاي فوق ديده ايد اما گاهي حال، جمله و يا شبه جمله مي باشد. جمله حاليه مي تواند جمله اسميه و يا جمله فعليه باشد. مانند: جاءَ عَلِّي يَضحَكُ و جاءَ علي و هُوَ ضاحِك. جمليه حاليه لازم است كه خبريه باشد نه انشائيه مانند مثالهاي فوق.

181 جمله حاليه بايد بوسيله ضمير و يا واو حاليه با ذوالحال ارتباط پيدا كند
جمله حاليه بايد بوسيله ضمير و يا واو حاليه با ذوالحال ارتباط پيدا كند. و يا هم بوسيله واو حاليه و هم بوسيله ضمير. در مثال جاءَ عَلِّي يَضحَكُ. جمله يضحكُ. فعل و فاعل و ضمير مستتر در آن رابط حال با ذوالحال است و در مثال جاءَ علّي و هُوَ ضاحِك جمله هُوَ ضاحِك. جمليه اسميه و مركب از مبتدا و خبر است و ضمير هُوَ و نيز واو اول جمله رابط اين جمله با ذوالحال است.

182 ظرف و يا جار و مجرور اگر حال واقع شوند شبه جمله اند.
همانطور كه خبر مبتدا در چنين حالتي شبه جمله است. مانند: شاهَدْتُ العُصفورَ عَلَي الشَّجَرَ. رَاَيتُ القَمَرَ بَيْنَ السحابِ. در اين دو جمله «علي الشجرِ و بين السحابِ» حال مي باشند.

183 مستثني: استثناء در لغت به معني اخراج كسي يا چيزي از يك حكم كلي است و در اصطلاح نحو اخراج اسمي است از حكم ما قبل خود بوسيله اِلّا و اخوات آن. اسم اخراج شده از حكم ما قبل را مستثني و اسمي كه قبل از مستثني آمده است و شامل مستثني هم بوده است مستثني منه مي گويند. مانند:جاءَ القَومُ اِلّا عَلیاَ. ( اَلقوم مُستثني منه و الّا حرف استثنا و عَليّاً مستثني است).

184 ادوات استثناء يا كلماتي كه به وسيله آنها استثناء صورت مي گيرد عبارتند از:
(الّا – غير – سِوي – خلا – حاشا – عَدا – لاسِيَما – ليسَ – لايَكونُ.)

185 اقسام مستثنــــي: 1. مستثناي متصل:
مستثنايي است كه مستثني و مستثني منه از يك جنس باشند. مانند:علي و القوم در مثال بالا. 2. مستثناي منقطع: مستثنايي است كه مستثني و مستثني منه از يك جنس نباشند. مانند: جاءَ القومُ الّا حِماراً.

186 3. مستثناي مفرّغ: مستثنايي كه مستثني منه آن محذوف است. مانند: ما رأيتُ الّا عليّاً كه مستثني منه آن كه احداً باشد ذكر نشده است و در اصل ما رأيتُ اَحداً الّا عليّاً بوده است.

187 مواردي كه مستثناي به الّا منصوبست:
مستثناي متصل در كلام تام (غيرمفرّغ) موجب (غيرمنفي) هميشه منصوبست. مانند: كُل شي هالِك اِلّا وَجْهَهُ. 2.مستثناي منقطع هميشه منصوبست مانند:مااحْتَرقَتْ الدارُاِلّا الثيات: (نسوخت خانه جز لباس.) مستثني و مستثني منه از يك جنس نيست) 3. هرگاه مستثني بر مستثني منه مقدم شود، مستثني هميشه منصوبست. مانند: مالی اِلّا مَذْهَبَ الحقِّ مَذهب. (جز مذهب حق مذهبي ندارم).

188 وقتي كه مستثني اعراب معيني ندارد:
مستثناي مفرغ يعني مستثنايي كه مستثني منه آن محذوفست اعراب معيني ندارد و تابع عوامل و مقتضيات كلام است. اگر فعل پيش از مستثني فاعل بخواهد مستثني مرفوع است تا فاعل آن فعل شمرده شود و اگر مفعول بخواهد منصوبست و اگر جار و مجرور بخواهد مجرور است. مانند: ما جائني اِلّا عَلّيٌ و ما رأيْتُ الّا عَليّاً و ما مَرَرْتُ اِلّا بِعَلّي.

189 وقتي كه مستثناي به الّا جايز النصب است:
در كلام تام غير موجب يعني كلامي كه مستثني و مستثني منه هر دو آمده اند ولي كلام منفي است مستثني مي تواند منصوب شود و نيز مي تواند تابع اعراب مستثني منه باشد و اعراب مستثني منه را بپذيرد. مانند: ما جاءَ اَحَدٌ اِلّا عَلیاًَ و يا اِلّا عَلِيٌ.

190 - مستثني به غير و سِوي (سُوي و سَواء) مجرور است به اضافه و اعراب خود آنها مثل اعراب مستثني به (الّا) است. مانند: جائني القومُ غيرَ زيدٍ. ما جائني اَحدٌ سِوي زَيْدٍ. ما رأيتُ انساناً سواء القَمَرِ . ما لَقِيَني غيرُ محمدٍ.

191 - مستثني به «خلا و عَدَا و حاشا» يا منصوب است بنابر مفعوليّت، پس آنها فعل غير متصرّفند و يا مجرور است و آنها حرف جرّاند. مانند: كُلُّ شيءٍ فانٍ خلا اللهِ . يُداوی َکُلُّ داءٍ عدَا الحماقَةِ . جاءَ القَوْمُ خلا زيداً (يا خلا زيدٍ)

192 مستثني به «ليس و لا يكون» منصوب است بر خبريّت زيرا آنها از افعال ناقصه اند و اسمشان هميشه به طور وجوب در آنها مستتر است. مانند: اَكْرِمْ مَنْ شِئْتَ لَيْسَ عَمراً . جالِسْ مَن اَرَدْتَ لا يكوُنُ الاَحْمَقَ.

193 مستثني به ماعدا و ماخلا:
مستثني به ماعدا و ماخلا هميشه منصوب است چون حرف (ما) در اول اين دو كلمه از حروف مصدريه است و حروف مصدريه حتماً بر سر فعل داخل مي شوند. مانند: جاءَ الْقَوْمُ ماعدا و يا ماخلا زيداً.

194 نَجَحَ الطلابُ في الامتحانِ لاسَيما زيد.
مستثني به لاسِيّما: نَجَحَ الطلابُ في الامتحانِ لاسَيما زيد. (دانشجويان در امتحان پيروز شدند مخصوصاً زيد). مستثني به لاسَيّما اگر معرفه باشد هم مي تواند مجرور و هم مي تواند مرفوع باشد اما اگر مستثني به لاسَيّما نكره باشد سه وجه در آن جايز است.رفع و نصب و جر. مانند: رُبِّ رَجُل كَرِيم لَقَيتَهُ لاسَيّما رَجُلاً يا رَجُلٌ و يا رَجُلِ مِنْ لُبنانَ.

195 منادي: اسمي كه به قصد ندا بعد از حروف ندا قرار مي گيرد منادا خوانده مي شود. مانند: يا عَلُّيِ. حروف ندا عبارتند از: يا، اَيا، هَيا، اَيْ ، همزه(أ) ، وا . اَيْ و همزه در مورد مناداي نزديك به كار مي روند. مانند: اَيْ عَلِّي- أ عَلِّي.

196 وا، در مورد نُدبه به كار مي رود يعني بر سر منادايي آورده مي شود كه به حال او گريه و زاري مي شود.
مانند: واحُسينا. بقيه حروف ندا بر سر مناداي دور آورده مي شوند. مانند: يا اَيُّها الناسُ. منادي از نظر لفظ بر (3) قسم است. مفرد، مضاف و شبه مضاف.

197 مواردي كه منادي منصوبست:
1. وقتي كه منادي مضاف است مانند: يا اميْرَالمُومِنينَ. 2. وقتي كه منادي شبه مضاف است. مانند: يا جميلاً فِعُلُه. 3.وقتي كه منادي اسم نكره غير مقصوده يا غير مُعَّيَنة باشد. مانند: يا رجُلاً خُذْ بِيدي.

198 مواردي كه منادي مبني بر ضمّ است:
مناداي مفرد عَلَمْ مبني بر ضمّ است. مانند: يا عَلّيُ و يا فاطمةُ اگر مناداي علم مثني و يا جمع مذكر سالم باشد مبني بر حالت رفعي است .يعني اگر مثني باشد با الف و نون و اگر جمع مذكر سالم باشد و با واو و نون به كار مي رود. مانند: يا زيدانِ و يا زيدونَ.

199 2. وقتي منادي نكره مقصوده باشد.
مانند: يا رجُلُ إسَمعْ كلامي. منادي عموماً اسم ظاهر است و ضمير به ندرت منادا قرار مي گيرد. مانند: ياهُو.

200 مناداي مُحلّي به ال: اسم محلّي به ال نمي تواند منادا قرار بگيرد جز لفظ جلاله الله كه مي توان گفت يااللهُ اما در اين مورد نيز بهتر است به جاي يا الله. اللهمَّ گفته شود يعني حرف ندا از اول منادا حذف و عوض از محذوف ميم مشددي به آخر منادا افزوده شود.

201 اگر لازم باشد كه اسم محلّي به ال منادا قرار بگيرد بايد بين اسم محلي به ال و حرف ندا لفظ اَيُّها براي مذكر و اَيَّتُها براي مونث فاصله شود. مانند: يا ايها الناسُ و يا ايَّتُها الفتاةُ در اين صورت،اَيُّ و ايَّةُ اسم نكره مقصوده و منادا محسوب مي شوند و حرف (ها) حرف تنبيه است و اسم محلّي بعد از آنها تابع براي آنها محسوب مي شود. مانند: يا ايُّها الذين آمنوا كه اَيُّ مناداي نكره مقصوده و مبني بر ضم و الذّين عطف بيان براي آن است.

202 گاهي حرف ندا حذف مي شود. مانند: (قول خداي تعالي) يُوْسُفُ اَعْرِضْ عن هذا . عموماً بعد از مناداي مندوب الف و هاء سكْت مي افزايند. مانند: وا محمداه كه محمد مناداست و مبني بر ضم مقدر است. الف را الف ندبه و هاء آن را هاء سكت مي گويند.

203 مناداي مستغاث: استغاثه به معني ندا كردن كسي است براي كمك و ياري ديگري است. مانند: يالَعَلِي لِلمَظلومِ (يا علي به فرياد مظلوم برس). مناداي مستغاث هم مي تواند مجرور به لام مفتوحه باشد. مانند: مثال بالا و نيز مي تواند مانند مناداي مندوب به الف ختم شود و يا مانند مناداي ديگر اعراب بگيرد. مانند: يا عليّاً لِلْمَظْلُومِ و يا عَلّيُ لِلمظلُومِ.

204 ترخيم: ترخيم به معني كوتاه كردن و دم بريدن است. «مناداي مختوم به تاء تأنيث گاهي مرخم مي شود» مانند: يا فاطِمُ به جاي يا فاطِمةُ. مناداي مفرد به شرطي كه از سه حرف تجاوز كند مي تواند حرفي از آخر آن حذف شود. مانند: يا سُعا به جای يا سُعادُ.

205 مناداي مضاف به ياي متكلم:
منادا اگر مضاف به ياي متكلم باشد (5) وجه در آن جايز است: حذف ياء و ابقاي كسره ماقبل ياء مانند يا رَبِّ به جاي يا رَبّي. ابقاي ياء و سكون ياء مانند يا رَبّي. ابقاي ياء و فتحه یاء مانند يا رَبِّيَ. قلب ياء به الف مانند يا ربّا. حذف الف و ابقاء فتحه قبل از الف مانند يا رَبَّ.

206 مجرورات: اسم در (2) حالت مجرور است. مضاف اليه و مجرور به حرف جر. اضافه: گاهي معني اسم به تنهايي كامل نيست و نيازمند به اسم و يا جمله اي است كه بدون واسطه به دنبال آن بيايد تا معني آن را كامل كند. مانند: سَيّدُ القومِ خادمُهُم. سيِد و خادم را مضاف و القوم و هُم را مضاف اليه مي گويند.

207 نشانه مضاف و مضاف اليه: نشانه مضاف اين است كه خالي از (ال) و تنوين و نون مثني و جمع است و نشانه مضاف اليه مجرور بودن است. مانند: غلامُ زَيدٍ وغلاما زَيدٍ و سارقُو البيتِ. غلاما در اصل غلامانِ بوده است به علت اضافه نون آن حذف شده است و سارِقُو در اصل سارِقُونَ بوده است كه نون آن نيز حذف شده است.

208 اضافه بر (2) قسم است: لفظي معنوي. اضافه شدن صفت مانند اسم فاعل و يا اسم مفعول را به فاعل و يا مفعول و يا نايب فاعل خود اضافه لفظي مي خوانند. مانند: حافِظُ الصُلْح و مَعْمُوْرُ الْدّارِ اضافه شدن غير صفت به اسم و يا جمله بعد از خود اضافه معنوي است. مانند: الفُرضةُ تَمُر مَرّ السحابِ. (فرصة مانند گذر ابر مي گذرد). مرَّ السحابِ مضاف و مضاف اليه و اضافه معنوي است.

209 مجرور به حرف جر: اسمي كه حرف جر بر سر آن بيايد مجرور به حرف جر است. مانند: عَلّي في الدارِ. في، حرف جر است و الدار، مجرور به حرف جر. حروف جر (17) حرف است: با - تا - كاف - لام - واو - مُنذُ - مُذْ - خلا رُبَّ - حاشا - مِن – عدا- في -عَن - علي - حتي - اِلي.

210 هر يك از حروف جر براي يك يا چند معني به كار مي روند:
1. باء– در اصل به معني، چسبيدن و پيوستن است. مانند: اَمْسِكْ بِثوْبٍ صديقِكَ. يعني (بچسب يا بپيوند و يا بگير لباس دوست خود را). - گاهي براي تعديه است. مانند: ذَهَبَ اللهُ بِنورِهم مِن اَبصارِهِمْ. یعنی (خداوند نور را از چشمانشان برد.)

211 -گاهی براي استعانت. مانند: بسم الله (يعني ياري مي جويم به اسم خدا). - گاهي زايد است. مانند: اَليسَ الصُبّحُ بقَريبٍ. (آيا صبح نزديك نيست.)

212 2. تاء– فقط در مورد قسم به كار مي رود و اختصاص به لفظ جلاله دارد.
مانند: تَاللهِ لَاَكِيْدَنَّ اَصنامکُمْ. (قسم به خدا براي بتان شما چاره اي مي انديشم.) 3. كاف براي تشبيه است. مانند: زَيد كَالاسدِ. (زيد مثل شير است) - گاهي نيز زائده است. مانند: ليسَ كمِثلِهِ شي. (به مانند او چيزي نيست)

213 4. لام – در اصل براي مالكيت است.
مانند: اَلْمالُ لِزِيْدِ و الحمدُللهِ. گاهي براي تعليل است. مانند: جِئتُ عِندَكَ لِقَلَمِ. گاهي براي استغاثه است يعني بر سر مناداي مستغاث مي آيد. مانند يا لَزيد. تبصره: لام حرف جر بر سر مناداي مستغاث و نيز بر سر ضمير متصل به هر سه قسم كلمه مي آيد و مفتوح است ولي در ساير موارد مكسور است. مانند: يا لَزيد و لَهُ – لَهُما – لَهُم ... الخ

214 6و7. مُذ و مُنْذُ براي بيان ابتداي غايب زماني است .
واو مانند تاء به قسم اختصاص دارد و بر سر ضمير داخل نمي شود. مانند: وَاللهِ 6و7. مُذ و مُنْذُ براي بيان ابتداي غايب زماني است . مانند: ما رأيتُ عَليّاً مُذ و يا مُنْذُ يومَينِ. (يعني علي را از ابتداي دو روز تا حال نديدم). تبصـره: گاهي اسم بعد از مُذْ و مُنْذُ مرفوع است. در اين صورت حرف جر نيستند و اسم بعد از آنها مرفوع و مبتدا است و مُذ و مُنذ ظرف و خبر مقدم است.

215 همانطور كه در بحث مستثني ديده ايد.
خلا، حاشا و عدا– هرسه به يك معني و براي استثناء به كار مي روند. همانطور كه در بحث مستثني ديده ايد. مانند: جاءَ الْقَوْمُ خلا، حاشا و يا عدا زيدٍ. 11. رُبَّ، براي تقليل و يا تكثير و معني تقليل و يا تكثير آن از قراين مستفاد مي شود. مانند: رُبَّ رَجُل كَريم لَقَيْتُهُ. (چه بسا مرد بزرگواري را ملاقات كردم.)

216 تبصـره: گاهي(ما)ي كافه در آخرش افزوده مي شود و عملش يعني جر دادن اسم بعد از آن لغو مي شود. مانند: رُبَّما عَلِّيٌ قائِمٌ. اسم بعد از رُبَّ اگر نكره باشد مي تواند باز عمل كند. مانند: رُبَّما كتابٍ اِشْتريتُ.

217 13. في، براي ظرفيت حقيقي يا مجازي است.
مانند: الماءُ في البَحْرِ و لكم في القِصاصِ حَياة يا اولي الالبابِ. - گاهي به معني مصاحبت است. مانند: جاءَ عَلِّي في مَوكبِه. - گاهي براي تعليل است. مانند: اَتَضْرِبُني في ذَنْبٍ. (آيا براي گناهم مرا مي زني؟).

218 14.عن، براي مجاوزت و رد شدن از چيزي است.
مانند: سافرتُ عَنِ البلدِ. (گاهي به معني بدل است) مانند:لاتُجْري نَفس عَن نَفْس نفساَ. (نفسي بدل از نفسي مجازات نمي شود.)

219 مانند: علي الفُلكِ تُحْمَلُونَ. (بر روي كشتي حمل مي شويد).
15.علي، براي استعلاء است. مانند: علي الفُلكِ تُحْمَلُونَ. (بر روي كشتي حمل مي شويد). - گاهي به معني في به كار رفته است. مانند: دَخَل المدينةَ علي حينِ غَفْلَةٍ مِنْ اهلِها. (در حين غفلت اهل شهر به آن شهر وارد شد.) - گاهي براي تعليل است و به معني لام آمده است. مانند: ذهَبتُ اِلي زيدٍ عَلي اَنّه جواد. (پيش زيد رفتم براي اينكه او بخشنده است.)

220 گاهي معني زيان و ضرر از آن فهميده مي شود.
تبصـــره: گاهي معني زيان و ضرر از آن فهميده مي شود. مانند: اقرارُ العُقلاءِ علي انفُسهِم جايزٌ (يعني اقرار خردمندان به ضرر خود جايز است.) به عكس لام جر گاهي معني نفع مي دهد. مانند: منْ جاءَ بالحَسنةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها. (هر كس كار خود كند به نفع او ده برابر آن است).

221 16. حَتّي، براي بيان انتهاي غايت زماني و مكاني است.
مانند: اَكَلْتُ السَّمَكَةَ حتي راسِها (ماهي را تا سرش خوردم. ) نُمتُ البارِحةَ حتّي الْصَباحِ. (ديشب را تا صبح خوابيدم.) حتي بيانگر اين است كه جزء ما بعدش در جزء ما قبلش در حكم مشاركت ندارد. حتي بر سر ضمير داخل نمي شود.

222 17.اِلي، براي انتهاي غايت زماني و مكاني است. مانند:
ذهبت اِلي المدرسةِ (يعني انتهاي رفتن من تا مدرسه بوده است.) - گاهي به معني (مع)است. مانند: لاتاكُلوا اِلي اموالِكم. (اموال آنان را با اموال خود نخوريد.) - گاهي به معني (عند) مي باشد. مانند: رَبُّ اَلْسَجِنِ اَحبُّ اِلَيَّ. (پروردگار زندان به نزد من محبوب تر است.)

223 تبصــره: بعضي از علمای صرف و نحو لولا و مَعَ را نيز حرف جر دانسته اند و گفته اند لولا وقتي حرف جر است كه بر سر ضمير متصل به هر (3) قسم كلمه بيايد. مانند: لولاكَ لَما خَلقْتُ الاَفلاكَ.

224 «پايان» (موفق باشيد)


دانلود ppt "بسم الله الرحمن الرحیم."

ارائه های مشابه


تبلیغات گوگل